پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب روایت عکس‌ها

مرغ سیاه

تصویر
بهار که می‌شد، منتظر بودم بابا یک چهارشنبه‌ای شال‌وکلاه کند، دستم را بگیرد و برویم چهارشنبه‌بازار شهرمان جوجه بگیریم. ماشین جوجه فروش کلی جوجه محلی داشت که صدای جیک‌جیکشان در آن همهمهٔ بازار محلی، حتی از ته بازار هم شنیده می‌شد. می‌توانستی مرغ یا خروس ببری و جایش جوجه فسقلی تحویل بگیری؛ برای هر مرغ، چهارتا و برای هر خروس درشت‌هیکل، ۵ تا جوجه کف دستت می‌گذاشت! پدرم دشمن خونی خروس‌ها بود؛ یا سرشان را می‌برید، یا هر ساله خروسِ بزرگ‌شده از جوجه‌های بهار گذشته را درون یک سبد می‌چپاند و راهی می‌شدیم برای یک معاملهٔ کالا به کالای درست‌وحسابی. جوجه‌ها را خودم انتخاب می‌کردم. سعی می‌کردم با ترفندهای من‌درآوردی برادر بزرگ‌ترم دنبال جوجه مرغ‌ها بگردم، اما کمی که جوجه‌ها را این دست و آن دست می‌کردم، جوجه فروش با جملهٔ «دست‌مالی‌شان نکن!» به این بازی پایان می‌داد. من هم سریع پنج تا جوجه بر اساس رنگشان انتخاب می‌کردم و جای خروس بیچاره درون سبد می‌گذاشتم. به خانه که می‌رسیدیم تازه ماجرای من و جوجه‌هایم آغاز می‌شد؛ از غذا دادن‌های همیشگی تا مواظبت در برابر گربه‌های در کمین. هر جوجه را هم می‌زدیم به نا...

کت و شلواری اندازه!

تصویر
«قبول نهایی!»؛ این جمله را سایت سنجش پایین کارنامه‌ام نوشته بود. بعد از دو سال سربازی‌ام؛ تنها هدفم رسیدن به همین جملهٔ سبزرنگ بود، و خب بعضی از هدف‌ها و جایگاه‌ها در زندگی هست که باید برایشان از جان مایه گذاشت تا بعداً که ریشمان رو به سفیدی رفت و تارهای موی سفید در میان‌سرمان می‌درخشیدند؛ حسرتش نماند به دل صاحب‌مرده‌مان! کتاب‌ها و منابع زیاد بود؛ اما انگیزهٔ من هم نیز! شب‌ها دیرتر می‌خوابیدم و صبح‌ها زودتر بیدار می‌شدم. خستگی بود؛ اما جازدن هرگز! قدم‌های کوچکی که با خواندن هر ورق بر می‌داشتم، مشوقی شورانگیز بود برای رسیدنم. من ازته‌دل دوست دارم این جایگاه را. احساس می‌کنم همان نقشی است که من باید در زندگی‌ام ایفا کنم. نقشی که می‌توانم از دل‌وجان برایش مایه بگذارم. نقشی که ذوقش مرا صبح‌ها از خواب بیدار می‌کند و احتمالاً رسالتِ حقیقیِ من در این دنیاست. آموزگاری برای کودکان سرزمینم! (سال تحصیلی ۱۴۰۱ / ۱۴۰۲؛ دبستانِ روستای خ)

قلب گنجشک

تصویر
آشپزخانه قلب خانه است؛ وقتی از داخلش بویِ نیمرو و فرنی و قرمه‌سبزی و پیازداغ بیاید یعنی «تالاپ!» وقتی هم بعدازظهری بویِ کیک کل ساختمان را بردارد یعنی «تولوپ!» مهم نیست اگر مقداری آشپزخانه‌ات کوچک باشد؛ اتفاقاً قلب که کوچک باشد، غم و غصه جا نمی‌شود و حکایت قلب خانه‌ات می‌شود حکایت قلب گنجشک.

گونه‌هایِ رشک آور

تصویر
آهای پسرِ جوانِ بیست و چند ساله؛ به تو حسودیم می‌شود! وقتی دخترت را بغل گرفتی تا از پنجرۀ اتوبوس بیرون را تماشا کند، مقداری رشک من را در آوردی. وقتی هم که با انگشتت اشاره کردی به لحظه‌ای بیرون از اتوبوس و دخترت نگاهش را به آنجا چرخاند، بازهم حسودیم شد؛ ولی قابل‌تحمل بود. اما وقتی که دخترت گفت: «بابا مواظبم باش که نیفتم» دیگر قابل‌تحمل نبود. باید بلند می‌شدم و گونه‌هایِ دخترت را می‌بوسیدم و می‌رفتم پی باقی حسادتم. اما نمی‌شد، چون تو مواظبش بودی.

چرخ و فلک

تصویر
چرخ‌وفلک قدیمی از کارافتاده، همیشه بالای تپۀ نزدیک آبشار بود. قرار هم نبود که جایی برود. آثار زنگ‌زدگی رویش، مثل مویی سپید، نشان از عمر و تجربه‌اش بود. بالا و پایین رفتنش برای همیشه متوقف شده بود و در نقطه‌ای ما بین بالا و پایین ثابت شده بود. شب و روزش فرقی نداشت وقتی ثابت و بی‌حرکت، خیره به گذر زمان بود. تنهای تنها شده بود. نه صدای خندۀ دختربچه‌ای را با بالابردنش می‌شنید، و نه صدای همهمهٔ آدم‌بزرگ‌ها را. دلش برای بچه‌هایی که سوار بر اتاق‌هایش به آسمان رفته و لبخندی را به زمین زیر پایشان می‌زدند؛ تنگ شده بود. شب‌ها با حسین داخل یکی از اتاق‌هایش می‌نشستیم و خاطره هم می‌زدیم و از آینده می‌گفتیم. ما بین حرف‌هایمان وقتی سکوت می‌نشست، معنای واقعی شب را درک می‌کردم. خاصیت آن نقطه از شهر همین بود. تا دلت بخواهد سکوت داشت برای شنیدن؛ و من دلم برای تنهایی آدمیزاد گرفت که سوار بر این گردالویِ خاکیِ کوچک؛ شناور در تاریکی و سکوتِ جهانِ نامتناهی‌ست.

مه

تصویر
شده‌ام مه غلیظی که تماشا کردنم از دور زیباتر است تا از درونم! در درونم جلویِ پایت را هم گُم خواهی کرد. در درونم هیچ‌چیز پیدا نیست تا به یک‌قدمی‌اش نرسی...