شادیهای کودکانه
بچهها زنگ نگارش را مشغول شرح حال نویسی بودند و موسیقی بدون کلام ملایمی در کلاس پخش میشد. از همان اول صبح هوا ابری بود و حالا صدای نمنم باران خبر از شروع اولین باران پاییزی میداد. ابوالفضل بلند شد تا از پنجره بیرون را تماشا کند. آرام اشاره کردم که بنشیند، اما همان لحظه با خودم گفتم: نوشتن انشا ارزش ندیدن باران را ندارد. گفتم بیاید پیش من، و با هم پرده را کنار زدیم و کمی باران را تماشا کردیم. کمی بعد رفتم سراغ پنجرهٔ انتهای کلاس که باز بود؛ دلم میخواست بوی باران را هم حس کنم. چند نفر از بچهها که دیدند من بیرون را تماشا میکنم، بلند شدند و کنارم آمدند تا باران را بیشتر ببینند. فهمیدم دلشان پر میزند که زنگ تفریح بخورد و بروند زیر باران بدوند و بازی کنند! ده دقیقه به زنگ مانده بود. در دلم گفتم: گور بابای نگارش و شرححالنویسی! و با بچهها پلهها را دوتا یکی کردیم، سالن مدرسه را گذاشتیم روی سرمان و رفتیم توی حیاط. امیدوارم فردا نصفشان بهخاطر سرماخوردگی غایب نباشند!