مرغ سیاه
بهار که میشد، منتظر بودم بابا یک چهارشنبهای شالوکلاه کند، دستم را بگیرد و برویم چهارشنبهبازار شهرمان جوجه بگیریم. ماشین جوجه فروش کلی جوجه محلی داشت که صدای جیکجیکشان در آن همهمهٔ بازار محلی، حتی از ته بازار هم شنیده میشد. میتوانستی مرغ یا خروس ببری و جایش جوجه فسقلی تحویل بگیری؛ برای هر مرغ، چهارتا و برای هر خروس درشتهیکل، ۵ تا جوجه کف دستت میگذاشت! پدرم دشمن خونی خروسها بود؛ یا سرشان را میبرید، یا هر ساله خروسِ بزرگشده از جوجههای بهار گذشته را درون یک سبد میچپاند و راهی میشدیم برای یک معاملهٔ کالا به کالای درستوحسابی. جوجهها را خودم انتخاب میکردم. سعی میکردم با ترفندهای مندرآوردی برادر بزرگترم دنبال جوجه مرغها بگردم، اما کمی که جوجهها را این دست و آن دست میکردم، جوجه فروش با جملهٔ «دستمالیشان نکن!» به این بازی پایان میداد. من هم سریع پنج تا جوجه بر اساس رنگشان انتخاب میکردم و جای خروس بیچاره درون سبد میگذاشتم. به خانه که میرسیدیم تازه ماجرای من و جوجههایم آغاز میشد؛ از غذا دادنهای همیشگی تا مواظبت در برابر گربههای در کمین. هر جوجه را هم میزدیم به نا...