اگر همهی ابرها بروند
وقتی کوچک بودم، فکر میکردم ابرها گوسفندهای آسماناند، که هر عصر، چوپانشان آنها را از بالای خانهی ما رد میکند! برای همین، هر وقت یکی از ابرها شکل عجیبی داشت و جدا افتاده بود، با دست نشانش میدادم و میگفتم: «این یکی از گله فرار کرده.» عمه زینت چیزی نمیگفت. فقط لبخند میزد و قلیون میکشید. یک روز از او پرسیدم: «اگر همهی ابرها بروند، آسمان تنها نمیشود؟» دستش را دراز کرد و خارکی که افتاده بود وسط حیاط را برداشت و با گوشهی مَقنا پاکش کرد، گفت: آسمان بلد است تنهاییاش را آبی نگه دارد. از آن روز، هر بار کسی از زندگیام رفت، چند روزی همهچیز خاکستری میشد. بعد، یک صبح معمولی، بیآنکه متوجه باشم، دوباره تکهای آبی از دلم پیدا میشد. حالا هر وقت آسمان را نگاه میکنم، دنبال آن گوسفندِ فراری نمیگردم؛ فقط خوشحالم که آسمان، هنوز رنگش را بلد است. از کانال مثل شن .