پست‌ها

اگر همه‌ی ابرها بروند

وقتی کوچک بودم، فکر می‌کردم ابرها گوسفندهای آسمان‌اند، که هر عصر، چوپانشان آن‌ها را از بالای خانه‌ی ما رد می‌کند! برای همین، هر وقت یکی از ابرها شکل عجیبی داشت و جدا افتاده بود، با دست نشانش می‌دادم و می‌گفتم: «این یکی از گله فرار کرده.» عمه زینت چیزی نمی‌گفت. فقط لبخند می‌زد و قلیون می‌کشید. یک روز از او پرسیدم: «اگر همه‌ی ابرها بروند، آسمان تنها نمی‌شود؟» دستش را دراز کرد و خارکی که افتاده بود وسط حیاط را برداشت و با گوشه‌ی مَقنا پاکش کرد، گفت: آسمان بلد است تنهایی‌اش را آبی نگه دارد. از آن روز، هر بار کسی از زندگی‌ام رفت، چند روزی همه‌چیز خاکستری می‌شد. بعد، یک صبح معمولی، بی‌آنکه متوجه باشم، دوباره تکه‌ای آبی از دلم پیدا می‌شد. حالا هر وقت آسمان را نگاه می‌کنم، دنبال آن گوسفندِ فراری نمی‌گردم؛ فقط خوشحالم که آسمان، هنوز رنگش را بلد است. از کانال مثل شن .  

خوش‌خطی

برای بار هزارم تمرین خوش‌نویسی خط نستعلیق تحریری را شروع کرده‌ام. واقعیتش هر سال اول تابستان برنامه همین است. با خودم می‌گویم: «چطور سر کلاس از بچه‌ها می‌خواهی شبیه خط کتاب فارسی بنویسند و نستعلیق تحریری را رعایت کنند، اما خودت سر سوزنی هم در آن مهارت نداری؟!» دو سه تابستان قبلی که نشد. یعنی انبوهی از کارها و برنامه‌ها روانه‌ی روزهای گرم تابستانم شد و خوش‌خطی و خط تحریری را به‌کل فراموش کردم! نمی‌دانم، شاید امسال برنامه متفاوت باشد یا عزمم جزم‌تر باشد و دستی به این هنر زیبا بکشم و دهانم را شیرین کنم. اگر هم نشد، می‌آیم یک یادداشت می‌نویسم و می‌گویم: «اصلاً مرد را چه به این چیزها؟ مرد باید در تابستان عرق بریزد و کار کند و به خط خرچنگ‌قورباغه‌اش هم افتخار!» خلاصه تنبلی‌ام را بالاخره یک‌جوری پشت جمله‌ها قایم می‌کنم. خیالتان راحت! 

بستنی‌قیفی

تفریح این روزهایمان شده دور زدن با موتور در هوای دلپذیر شبانگاهی. گاهی هم داخل پارک قدم می‌زنیم و چیپس و پفکی باز می‌کنیم و انگشت‌هایمان را می‌لیسیم، اما هیچ‌چیز به پای بستنی‌قیفی در این روزهای منتهی به تابستان نمی‌رسد. از وقتی مریم تصمیم گرفته که قند و شکر را حذف کند، شده‌ام پسربچه‌ای هفت‌هشت‌ساله که برای بستنی‌قیفی‌اش باید التماس کند! بس کن زن! با این وضعی که پیش می‌رود، همین را هم چند سال دیگر باید قسطی بخریم. می‌گوید جمعه می‌رویم. خدا را شکر فردا جمعه است!

هجوم بلاتکلیفی‌ها

صاحب‌خانه قرار است زنگ بزند و از مبلغ اجارهٔ جدید رونمایی کند. آموزش‌وپرورش نامه زده که معلمان ابتدایی دل‌خوش به مدرسهٔ فعلی‌شان نباشند؛ قرار است ناکجاآبادها را بین همه تقسیم کنند. اینترنت آزاد هم که دُرّ گرانی‌ست که به هر کس ندهند! آمریکای جهان‌خوار هم دست‌به‌کمر، بین ادامهٔ جنگ یا صلح و دوستی معطل مانده است. این هجوم بلاتکلیفی‌ها بی‌سابقه است! همه چیز یک علامت سؤال بزرگ بالای سر خود دارند. تنها چیز قطعی، بالاتر رفتن قیمت مرغ و برنج نسبت به دیروز است!

جنگ من

به این فکر می‌کنم که این ته‌ماندهٔ حسابم چقدر دوام می‌آورد؟ هر مغازه برای خریدهای عادیِ روزمره، مثل دشمنی خونی حمله می‌کند و صفرها و رقم‌های حسابم را می‌بلعد. اما موشک‌های اصلی را همان اول ماه، اجاره‌خانه و قسط و قرض‌ها شلیک می‌کنند. خرده درآمد اینترنتی هم که داشتم، به لطف یک‌طرفه شدن و نفس‌تنگیِ اینترنت بین‌الملل، از سرچشمه خشک شده است. نمی‌دانم… شاید من بلد نیستم زندگی کنم، یا شاید اصلاً چیزی به اسم زندگی برایمان باقی نگذاشته‌اند.

حداقل همین یک‌بار

ساعت ۶ صبح با غرش آسمان بیدار شدم. درِ تراس را باز کردم و پرده را کنار زدم. مریم قبل از من آنجا بود. نورِ خورشیدِ تازه طلوع کرده در اولین صبح سال ۱۴۰۵، میان صدای بهشتی باران چنان زیبا می‌درخشید که نظیرش را فقط در فیلم‌ها دیده بودم. کاش ضرب‌المثل «سالی که نکوست از بهارش پیداست» راست باشد…

تقلای نوروز

زمانی که بچه بودم، نوروز برایم در کوچه‌های خاکی روستا، خانهٔ خشتی مادربزرگ و هیاهوی تمام‌نشدنیِ قوم و خویش معنا می‌گرفت. بزرگ‌تر که شدم، نوروزِ من گره خورد به تماشای کلاه‌قرمزی و ایرج طهماسب و پسرعمه‌زااااا و انتظار برای بازگشت برادر بزرگ‌ترم از تهران. اما نوروز امسال، شبیه ماهیِ قرمزی است که میان دست‌هایم تقلا می‌کند و من آبی پیدا نمی‌کنم تا بدنِ نیمه‌جانش را در آن غوطه‌ور کنم. نوروز امسال پیش چشمم جان می‌دهد و من چاره‌ای جز نگاه کردن ندارم.