پست‌ها

شادی‌های کودکانه

بچه‌ها در زنگ نگارش مشغول شرح حال نویسی بودند و موسیقی بدون کلام ملایمی در کلاس پخش می‌شد. از همان اول صبح هوا ابری بود و حالا صدای نم‌نم باران خبر از شروع اولین باران پاییزی می‌داد. ابوالفضل بلند شده بود تا از پنجره بیرون را تماشا کند. آرام اشاره کردم که بنشیند، اما همان لحظه با خودم گفتم: نوشتن انشا ارزش ندیدن باران را ندارد. اشاره کردم بیاید پیش من، و با هم پرده را کنار زدیم و کمی باران را تماشا کردیم. بعد رفتم سراغ پنجره‌ی انتهای کلاس که باز بود؛ دلم می‌خواست بوی باران را هم حس کنم. چند نفر از بچه‌ها که دیدند من بیرون را تماشا می‌کنم، بلند شدند و کنارم آمدند تا باران را بیشتر حس کنند. فهمیدم دلشان پر می‌زند که زنگ تفریح بخورد و بروند زیر باران بدوند و بازی کنند! ده دقیقه به زنگ مانده بود. در دلم گفتم: گور بابای نگارش و شرح‌حال‌نویسی! و با بچه‌ها پله‌ها را دوتا یکی کردیم، سالن مدرسه را گذاشتیم روی سرمان و رفتیم توی حیاط. امیدوارم فردا نصفشان به‌خاطر سرماخوردگی غایب نباشند!

آینده‌های تباه شده

این روزها خودم را غرق در کسب‌وکار شخصی‌ام کرده‌ام؛ هرچند با توجه به زمانی که پایش می‌گذارم، هنوز درآمد چندانی برایم ندارد. اما چاره‌ی دیگری هم نیست؛ چون حقوق آموزش‌وپرورش جوک خنده‌داری است که دیروز تعریف شد و امروز، من به یک میلیون باقی‌مانده‌اش خنده‌ای تلخ و بلند زدم! مدام با خودم می‌گویم اگر درآمدم به جایی برسد که دیگر نیازی به این چندرغازِ آموزش‌وپرورش نداشته باشم، یک ثانیه هم در این سیستم فاسد و ناکارآمد نمی‌مانم! این حرف‌ها را در حالی می‌زنم که خوب یادم هست روزی که در آزمون ورودی آموزگاری قبول شدم، در یادداشتی نوشتم که آموزگاری رسالت من در این دنیاست! اما حالا، بعد از حدود چهار سال، به این نتیجه رسیده‌ام که رسالت حقیقی من خانواده‌ام هستند. من آدمِ این نیستم که تمام زندگی‌ام را وقف کاری کنم که نه امروز قدر و ارزشش دیده می‌شود و نه در آینده شناخته خواهد شد. البته که من عاشق بچه‌ها هستم؛ همین الان هم هر روز با ذوق آن‌ها به مدرسه می‌روم، سر کلاس گذر زمان را حس نمی‌کنم و تمام تلاشم را می‌کنم تا بهترینِ خودم باشم. اما وقتی به فردایم نگاه می‌کنم، می‌بینم در این مسیر هیچ آینده‌ی روشنی ب...

بیست و نُه سالگی‌

امروز بیست‌ و نُه سالگی‌ام را آغاز کردم. مریم برایم غذایی را که دوست دارم درست کرد و بعدازظهر هم بوی کیک کل خانه را پر کرده بود. تا به این نقطه از زندگی برسم، شادی‌ها و غم‌های زیادی را پشت سر گذاشته‌ام و مطمئنم شادی‌ها و غم‌های زیادی هم انتظارم را می‌کشند؛ اما امیدوارم شادی‌هایش ممتدتر و جاندارتر باشند. علاقه‌مندی‌هایم واضح‌تر شده و حس درونی‌ام خیلی بهتر از قبل است. به اتفاقات کم‌اهمیت دوروبرم واکنشی نشان نمی‌دهم. گرچه زندگی در ایران سخت‌تر از گذشته شده، اما عمیقاً در کنار مریم عزیزم احساس خوشبختی می‌کنم. حالا بیشتر مراقب قدم‌هایم برای آینده هستم؛ چون می‌دانم فرصت تجربه کردن هر مسیری را ندارم. البته که می‌دانم برای هیچ راهی دیر نیست، اما در هر راهی هم نمی‌توانم قدم بگذارم. این روزها به دو لحظه خیلی فکر می‌کنم: یکی آن لحظه از سه‌شنبه، هجدهم شهریور ماه هزار و سیصد و هفتاد و شش که متولد شدم و اولین گریه‌ام را سر دادم؛ به حس مادرم در آن لحظه، به حس پدرم در اولین دیدارمان. و دومین لحظه که هنوز نیامده؛ لحظه‌ای که در ذهنم می‌دانم همه‌چیز تمام شده و قرار است چشم‌هایم را برای همیشه ببندم؛ لحظه‌...

سوغاتی برای پنجره‌ها

بعد از یک هفته، از مشهد به خانهٔ نقلی‌مان برگشتیم و اولین کاری که کردیم، نصب پرده‌هایی بود که برای پنجره‌های رو به آفتابمان سوغاتی آورده بودیم. رنگشان روشن نیست و کمی جلوی نور شدید را می‌گیرد و مرا از پتویی که به پنجرهٔ اتاق کارم آویزان کرده بودم، بی‌نیاز می‌کند.

مرغ سیاه

تصویر
بهار که می‌شد، منتظر بودم بابا یک چهارشنبه‌ای شال‌وکلاه کند، دستم را بگیرد و برویم چهارشنبه‌بازار شهرمان جوجه بگیریم. ماشین جوجه فروش کلی جوجه محلی داشت که صدای جیک‌جیکشان در آن همهمهٔ بازار محلی، حتی از ته بازار هم شنیده می‌شد. می‌توانستی مرغ یا خروس ببری و جایش جوجه فسقلی تحویل بگیری؛ برای هر مرغ، چهارتا و برای هر خروس درشت‌هیکل، ۵ تا جوجه کف دستت می‌گذاشت! پدرم دشمن خونی خروس‌ها بود؛ یا سرشان را می‌برید، یا هر ساله خروسِ بزرگ‌شده از جوجه‌های بهار گذشته را درون یک سبد می‌چپاند و راهی می‌شدیم برای یک معاملهٔ کالا به کالای درست‌وحسابی. جوجه‌ها را خودم انتخاب می‌کردم. سعی می‌کردم با ترفندهای من‌درآوردی برادر بزرگ‌ترم دنبال جوجه مرغ‌ها بگردم، اما کمی که جوجه‌ها را این دست و آن دست می‌کردم، جوجه فروش با جملهٔ «دست‌مالی‌شان نکن!» به این بازی پایان می‌داد. من هم سریع پنج تا جوجه بر اساس رنگشان انتخاب می‌کردم و جای خروس بیچاره درون سبد می‌گذاشتم. به خانه که می‌رسیدیم تازه ماجرای من و جوجه‌هایم آغاز می‌شد؛ از غذا دادن‌های همیشگی تا مواظبت در برابر گربه‌های در کمین. هر جوجه را هم می‌زدیم به نا...

قناری شب

شب‌ها در اتاقی می‌خوابم که پنجره‌اش رو به خیابان باز می‌شود. از نیمه‌شب که می‌گذرد و کوچه خلوت می‌شود، صدایی از معازهٔ آن‌طرف خیابان در تاریکی شب پرواز می‌کند، پرده را کنار می‌زند و همراه نسیمی ملایم به اتاقم می‌رسد. صدایی که مرز نیمه‌شب و طلوع آفتاب را در من گم می‌کند و وادارم می‌سازد که هر لحظه منتظر نور خورشید باشم. صدای زیبای قناریِ خوش‌آوازی که مثل من عاشق شب‌هاست. دست‌بردار هم نیست! چنان از دل و جان چهچهه می‌زند که انگار معازهٔ سرِ کوچه، تکه‌ای از بهشت را میان چیپس و پفک‌های قفسه‌هایش برای فروش گذاشته است.

اگر همه‌ی ابرها بروند

وقتی کوچک بودم، فکر می‌کردم ابرها گوسفندهای آسمان‌اند، که هر عصر، چوپانشان آن‌ها را از بالای خانه‌ی ما رد می‌کند! برای همین، هر وقت یکی از ابرها شکل عجیبی داشت و جدا افتاده بود، با دست نشانش می‌دادم و می‌گفتم: «این یکی از گله فرار کرده.» عمه زینت چیزی نمی‌گفت. فقط لبخند می‌زد و قلیون می‌کشید. یک روز از او پرسیدم: «اگر همه‌ی ابرها بروند، آسمان تنها نمی‌شود؟» دستش را دراز کرد و خارکی که افتاده بود وسط حیاط را برداشت و با گوشه‌ی مَقنا پاکش کرد، گفت: آسمان بلد است تنهایی‌اش را آبی نگه دارد. از آن روز، هر بار کسی از زندگی‌ام رفت، چند روزی همه‌چیز خاکستری می‌شد. بعد، یک صبح معمولی، بی‌آنکه متوجه باشم، دوباره تکه‌ای آبی از دلم پیدا می‌شد. حالا هر وقت آسمان را نگاه می‌کنم، دنبال آن گوسفندِ فراری نمی‌گردم؛ فقط خوشحالم که آسمان، هنوز رنگش را بلد است. از کانال مثل شن .