پست‌ها

هجوم بلاتکلیفی‌ها

صاحب‌خانه قرار است زنگ بزند و از مبلغ اجارهٔ جدید رونمایی کند. آموزش‌وپرورش نامه زده که معلمان ابتدایی دل‌خوش به مدرسهٔ فعلی‌شان نباشند؛ قرار است ناکجاآبادها را بین همه تقسیم کنند. اینترنت آزاد هم که دُرّ گرانی‌ست که به هر کس ندهند! آمریکای جهان‌خوار هم دست‌به‌کمر، بین ادامهٔ جنگ یا صلح و دوستی معطل‌مانده است. این هجوم بلاتکلیفی‌ها بی‌سابقه است! همه چیز یک علامت سؤال بزرگ بالای سرخود دارد. تنها چیز قطعی، بالاتر رفتن قیمت مرغ و برنج نسبت به دیروز است!

جنگ من

به این فکر می‌کنم که این ته‌ماندهٔ حسابم چقدر دوام می‌آورد؟ هر مغازه برای خریدهای عادیِ روزمره، مثل دشمنی خونی حمله می‌کند و صفرها و رقم‌های حسابم را می‌بلعد. اما موشک‌های اصلی را همان اول ماه، اجاره‌خانه و قسط و قرض‌ها شلیک می‌کنند. خرده درآمد اینترنتی هم که داشتم، به لطف یک‌طرفه شدن و نفس‌تنگیِ اینترنت بین‌الملل، از سرچشمه خشک شده است. نمی‌دانم… شاید من بلد نیستم زندگی کنم، یا شاید اصلاً چیزی به اسم زندگی برایمان باقی نگذاشته‌اند.

حداقل همین یک‌بار

ساعت ۶ صبح با غرش آسمان بیدار شدم. درِ تراس را باز کردم و پرده را کنار زدم. مریم قبل از من آنجا بود. نورِ خورشیدِ تازه طلوع کرده در اولین صبح سال ۱۴۰۵، میان صدای بهشتی باران چنان زیبا می‌درخشید که نظیرش را فقط در فیلم‌ها دیده بودم. کاش ضرب‌المثل «سالی که نکوست از بهارش پیداست» راست باشد…

تقلای نوروز

زمانی که بچه بودم، نوروز برایم در کوچه‌های خاکی روستا، خانهٔ خشتی مادربزرگ و هیاهوی تمام‌نشدنیِ قوم و خویش معنا می‌گرفت. بزرگ‌تر که شدم، نوروزِ من گره خورد به تماشای کلاه‌قرمزی و ایرج طهماسب و پسرعمه‌زااااا و انتظار برای بازگشت برادر بزرگ‌ترم از تهران. اما نوروز امسال، شبیه ماهیِ قرمزی است که میان دست‌هایم تقلا می‌کند و من آبی پیدا نمی‌کنم تا بدنِ نیمه‌جانش را در آن غوطه‌ور کنم. نوروز امسال پیش چشمم جان می‌دهد و من چاره‌ای جز نگاه کردن ندارم.

بازگشت عادت‌ها

این شب و روزهای جنگ یک عادت قدیمی را در من زنده کرده است. برگشته‌ام به ده دوازده سال قبل؛ زمانی که شب‌ها می‌نشستم و وبلاگ‌هایی را که دنبال می‌کردم شخم می‌زدم. آرشیوشان را زیر و رو می‌کردم و روایت‌هایشان را مثل تکه‌های پازل کنار هم می‌چیدم تا گوشه‌ای از شخصیت نویسندهٔ پشت واژه‌ها برایم نمایان شود. می‌گویند «بلاگ بیان» قرار است جمع کند. راستش از همان دو سال قبل که برای ورود به پنل وبلاگم مشکل داشتم و هیچ بنی‌بشری نبود که سلامم را علیک کند، دلم با قدیری و تیمش صاف نشد! ولی خُب، حیف از آن همه آرشیو و وبلاگِ شیرین فارسی. حقیقتاً دلم می‌خواست بلاگ بیان بعد از این همه سال پیشرفت می‌کرد و خانهٔ امن روایت‌ها و نویسنده‌هایش می‌ماند؛ نه اینکه درش را تخته کنند و همه را آوارهٔ کانال‌ها و بقیهٔ سرویس‌ها!

پناهگاه

واقعیت این است که در این جنگ غم‌بار، جز نوشتن راهی برای فرار ندارم. باید بنویسم تا گره‌های مغزم باز شوند. باید بنویسم تا بتوانم بهتر تحمل کنم. باید بنویسم تا رهاتر شوم. باید بنویسم تا بتوانم شب‌ها مغزم را غلاف کنم، سرم را روی بالش بگذارم و بخوابم. نوشتن، امتداد لحظه است در زمان. می‌نویسم تا حالم را با واژه‌ها به تصویر بکشم و ثبت کنم. می‌نویسم تا روزگاری اگر دوباره چشمم افتاد و خواندمشان، بدانم چه روزگاری را از سر گذرانده‌ام.

قلب تپنده

ساعت ۶:۳۱ صبح است. هوا هنوز پرده‌ای از تاریکی بر تن دارد. نماز صبحم را خوانده‌ام و حالا روبه‌روی مریم نشسته‌ام و منتظرم چای در نعلبکی سرد شود. بوی آبگوشتی که مریم برای ناهار بار گذاشته کل خانه را برداشته است. ده دقیقه دیگر در صف نانوایی سنگک، منتظر نان داغ خواهم بود. یک ساعت بعد، جلوی تختهٔ کلاس، با صدای بلند و پرانرژی به بیست پسربچهٔ کلاس ششمی «صبح بخیر» می‌گویم و روز دیگری از سال تحصیلی را آغاز می‌کنم. خوشبختی آرام و بی‌صدا در رگ‌های زندگی‌ام جاری است، و مریم، قلب تپندهٔ این خوشبختی است.