پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب اگر حافظه یاری کند

یادگاری مادر

پوشهٔ عکس‌های قدیمی را باز کردم و با دکمهٔ جهت‌نمای لپ‌تاپ، عکس‌های مامان را یکی‌یکی ورق می‌زدم. روی عکسی مکث کردم که خیلی دوستش دارم؛ همانی که مامان با لبخندی شیرین و آرام نگاه می‌کرد. نگاهم به صورتش گره خورد. پایین گونهٔ راستش، نزدیک لب، یک خال مشکی داشت. ناگهان فکری مثل جرقه از ذهنم گذشت: من هم یکی داشتم! اما کدام طرف صورتم؟ راست یا چپ؟! تا به آینه برسم، هزار بار آرزو کردم که سمت راست باشد. ایستادم و این بار خیره ماندم به چشمان خودم. یادگاری‌ای که دلتنگش بودم، ژن‌های مادرم آن را هدیه داده بودند. درست همان جا که باید باشد؛ پایین گونهٔ راست، نزدیک لبم.

پاکت‌ها

وقتی پسربچه‌ای بیش نبودم، مسئولیت خرید شیر با من بود. آن‌وقت‌ها شیرهایِ پاکتی را بعدازظهرها بین مغازه‌ها تقسیم می‌کردند و به هر نفر هم نهایتاً دو پاکت شیر بیشتر نمی‌دادند، و من هر روز بعدازظهر دوچرخۀ سبزرنگم را سوار می‌شدم و با مقدار پولی که مادرم دستم می‌داد می‌رفتم برایِ خرید شیر. خوش‌حال بودم از اینکه مسئولیتی را در خانواده به عهده دارم و می‌توانم هر روز انجامش بدهم. سر سفره وقتی نان و شیر می‌خوردیم همیشه به کاسهٔ آبجی و مامان نگاه می‌کردم و به خودم می‌بالیدم و لبخند می‌زدم. یک روز بعدازظهر مثل همیشه دسته‌هایِ دوچرخه‌ام را گرفته بودم و پاهایم بر رویِ رکاب‌هایش بالا و پایین می‌شد و می‌رفتم به سمت مغازه تا شیر امروزم را بگیرم. پاکت شیر را داخلِ پلاستیک گذاشتم و از دستۀ دوچرخه آویزان کردم و راه افتادم. بین راه پلاستیک پاره شد و پاکت شیرم افتاد بر رویِ آسفالت. سریع پیاده شدم و پاکت شیر را برداشتم. قسمتی از آن پاره شده بود و شیر سفید بر روی آسفالت سیاه می‌لغزید. اشک‌هایم افتاد در کنارش. پاکت شیر را به دندانم و دسته‌های دوچرخه را با دستانم گرفتم و پیاده راه افتادم. اشک می‌ریختم و می‌رفتم....

طعم تابستان

صبح تابستان بود، هنوز خنکیِ سر صبح در هوا پخش بود و بوی زندگی می‌آمد. تازه چشم‌هایم باز شده بود که مامان به پنجرهٔ حیاط بزرگمان اشاره کرد و گفت: «تو حیاطو ببین!» خودم را رساندم به پنجره و پردهٔ سفیدش را کنار زدم. نگاهم خیره ماند به گوشهٔ حیاط. دوچرخهٔ سبزرنگ دست‌دوم چنان مرا ذوق مرگ کرد که هیچ‌چیز جز دوچرخه را نمی‌دیدم! پله‌های بهارخواب را دوتایکی کردم و دستم را رساندم به دوچرخه. مامان داشت از روی بهارخواب نگاهم می‌کرد و بابا با تمام ابهتش کنارم لبخند می‌زد! پاهایم را روی رکاب‌های دوچرخه گذاشتم و اولین رکاب را به عشق مادر و غرور پدرم زدم!... تابستان آن سال با تمام گرما و عرق‌کردن‌هایش، مزهٔ دیگری داشت! طعمی دوست‌داشتنی که خیلی وقت است در تابستان‌هایم گُم شده...