پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب اگر حافظه یاری کند

تقلای نوروز

زمانی که بچه بودم، نوروز برایم در کوچه‌های خاکی روستا، خانهٔ خشتی مادربزرگ و هیاهوی تمام‌نشدنیِ قوم و خویش معنا می‌گرفت. بزرگ‌تر که شدم، نوروزِ من گره خورد به تماشای کلاه‌قرمزی و ایرج طهماسب و پسرعمه‌زااااا و انتظار برای بازگشت برادر بزرگ‌ترم از تهران. اما نوروز امسال، شبیه ماهیِ قرمزی است که میان دست‌هایم تقلا می‌کند و من آبی پیدا نمی‌کنم تا بدنِ نیمه‌جانش را در آن غوطه‌ور کنم. نوروز امسال پیش چشمم جان می‌دهد و من چاره‌ای جز نگاه کردن ندارم.

بازگشت عادت‌ها

این شب و روزهای جنگ یک عادت قدیمی را در من زنده کرده است. برگشته‌ام به ده دوازده سال قبل؛ زمانی که شب‌ها می‌نشستم و وبلاگ‌هایی را که دنبال می‌کردم شخم می‌زدم. آرشیوشان را زیر و رو می‌کردم و روایت‌هایشان را مثل تکه‌های پازل کنار هم می‌چیدم تا گوشه‌ای از شخصیت نویسندهٔ پشت واژه‌ها برایم نمایان شود. می‌گویند «بلاگ بیان» قرار است جمع کند. راستش از همان دو سال قبل که برای ورود به پنل وبلاگم مشکل داشتم و هیچ بنی‌بشری نبود که سلامم را علیک کند، دلم با قدیری و تیمش صاف نشد! ولی خُب، حیف از آن همه آرشیو و وبلاگِ شیرین فارسی. حقیقتاً دلم می‌خواست بلاگ بیان بعد از این همه سال پیشرفت می‌کرد و خانهٔ امن روایت‌ها و نویسنده‌هایش می‌ماند؛ نه اینکه درش را تخته کنند و همه را آوارهٔ کانال‌ها و بقیهٔ سرویس‌ها!

پاکت‌ها

وقتی پسربچه‌ای بیش نبودم، مسئولیت خرید شیر با من بود. آن‌وقت‌ها شیرهایِ پاکتی را بعدازظهرها بین مغازه‌ها تقسیم می‌کردند و به هر نفر هم نهایتاً دو پاکت شیر بیشتر نمی‌دادند، و من هر روز بعدازظهر دوچرخۀ سبزرنگم را سوار می‌شدم و با مقدار پولی که مادرم دستم می‌داد می‌رفتم برایِ خرید شیر. خوش‌حال بودم از اینکه مسئولیتی را در خانواده به عهده دارم و می‌توانم هر روز انجامش بدهم. سر سفره وقتی نان و شیر می‌خوردیم همیشه به کاسهٔ آبجی و مامان نگاه می‌کردم و به خودم می‌بالیدم و لبخند می‌زدم. یک روز بعدازظهر مثل همیشه دسته‌هایِ دوچرخه‌ام را گرفته بودم و پاهایم بر رویِ رکاب‌هایش بالا و پایین می‌شد و می‌رفتم به سمت مغازه تا شیر امروزم را بگیرم. پاکت شیر را داخلِ پلاستیک گذاشتم و از دستۀ دوچرخه آویزان کردم و راه افتادم. بین راه پلاستیک پاره شد و پاکت شیرم افتاد بر رویِ آسفالت. سریع پیاده شدم و پاکت شیر را برداشتم. قسمتی از آن پاره شده بود و شیر سفید بر روی آسفالت سیاه می‌لغزید. اشک‌هایم افتاد در کنارش. پاکت شیر را به دندانم و دسته‌های دوچرخه را با دستانم گرفتم و پیاده راه افتادم. اشک می‌ریختم و می‌رفتم....

طعم تابستان

صبح تابستان بود، هنوز خنکیِ سر صبح در هوا پخش بود و بوی زندگی می‌آمد. تازه چشم‌هایم باز شده بود که مامان به پنجرهٔ حیاط بزرگمان اشاره کرد و گفت: «تو حیاطو ببین!» خودم را رساندم به پنجره و پردهٔ سفیدش را کنار زدم. نگاهم خیره ماند به گوشهٔ حیاط. دوچرخهٔ سبزرنگ دست‌دوم چنان مرا ذوق مرگ کرد که هیچ‌چیز جز دوچرخه را نمی‌دیدم! پله‌های بهارخواب را دوتایکی کردم و دستم را رساندم به دوچرخه. مامان داشت از روی بهارخواب نگاهم می‌کرد و بابا با تمام ابهتش کنارم لبخند می‌زد! پاهایم را روی رکاب‌های دوچرخه گذاشتم و اولین رکاب را به عشق مادر و غرور پدرم زدم!... تابستان آن سال با تمام گرما و عرق‌کردن‌هایش، مزهٔ دیگری داشت! طعمی دوست‌داشتنی که خیلی وقت است در تابستان‌هایم گُم شده...