شدهام مه غلیظی که تماشا کردنم از دور زیباتر است تا از درونم! در درونم جلویِ پایت را هم گُم خواهی کرد. در درونم هیچچیز پیدا نیست تا به یکقدمیاش نرسی...
ساعت ۶:۳۱ صبح است. هوا هنوز پردهای از تاریکی بر تن دارد. نماز صبحم را خواندهام و حالا روبهروی مریم نشستهام و منتظرم چای در نعلبکی سرد شود. بوی آبگوشتی که مریم برای ناهار بار گذاشته کل خانه را برداشته است. ده دقیقه دیگر در صف نانوایی سنگک، منتظر نان داغ خواهم بود. یک ساعت بعد، جلوی تختهٔ کلاس، با صدای بلند و پرانرژی به بیست پسربچهٔ کلاس ششمی «صبح بخیر» میگویم و روز دیگری از سال تحصیلی را آغاز میکنم. خوشبختی آرام و بیصدا در رگهای زندگیام جاری است، و مریم، قلب تپندهٔ این خوشبختی است.
شب بود و در مغازهٔ مرغ و ماهیفروشی که کمی هم شلوغ بود، منتظر بودم تا نوبت من شود. پیرمردی که یک گوشش سمعک داشت، به یخچال شیشهای سمت چپم اشاره کرد و پرسید: «اینا تیلاپیاست؟» فروشندهٔ پشت ترازوی دیجیتال سرش را به علامت تأیید تکان داد. پیرمرد دو بستهٔ تیلاپیای یخزده برداشت و گذاشت روی ترازو، و من کنار بشقاب سبزیپلو تصورشان کردم. ناسلامتی شب عید بود! خانم جوانی وارد مغازه شد و گفت: «مادرم که زنگ زد، چه ماهیای میخواست؟» فروشندهٔ کنار یخچال بزرگ گفت: «ماهی تازه!» و سپس دو ماهی قزلآلای تازه از یخچال و از میان ظرف یخها بیرون کشید و گذاشت روی ترازو، و من کنار بشقاب سبزیپلو تصورشان کردم. ناسلامتی شب عید بود! من چه گرفتم؟ یک مرغِ چاقِ تازه! و شاید فروشندهٔ پشت ترازوی دیجیتال، آن را کنار بشقاب زرشکپلو تصور کرد. ناسلامتی شب عید بود!
«قبول نهایی!»؛ این جمله را سایت سنجش پایین کارنامهام نوشته بود. بعد از دو سال سربازیام؛ تنها هدفم رسیدن به همین جملهٔ سبزرنگ بود، و خب بعضی از هدفها و جایگاهها در زندگی هست که باید برایشان از جان مایه گذاشت تا بعداً که ریشمان رو به سفیدی رفت و تارهای موی سفید در میانسرمان میدرخشیدند؛ حسرتش نماند به دل صاحبمردهمان! کتابها و منابع زیاد بود؛ اما انگیزهٔ من هم نیز! شبها دیرتر میخوابیدم و صبحها زودتر بیدار میشدم. خستگی بود؛ اما جازدن هرگز! قدمهای کوچکی که با خواندن هر ورق بر میداشتم، مشوقی شورانگیز بود برای رسیدنم. من ازتهدل دوست دارم این جایگاه را. احساس میکنم همان نقشی است که من باید در زندگیام ایفا کنم. نقشی که میتوانم از دلوجان برایش مایه بگذارم. نقشی که ذوقش مرا صبحها از خواب بیدار میکند و احتمالاً رسالتِ حقیقیِ من در این دنیاست. آموزگاری برای کودکان سرزمینم! (سال تحصیلی ۱۴۰۱ / ۱۴۰۲؛ دبستانِ روستای خ)
نظرات
ارسال یک نظر
احساس خود و آنچه فکر میکنید را بنویسید.