پست‌ها

یادگاری مادر

پوشهٔ عکس‌های قدیمی را باز کردم و با دکمهٔ جهت‌نمای لپ‌تاپ، عکس‌های مامان را یکی‌یکی ورق می‌زدم. روی عکسی مکث کردم که خیلی دوستش دارم؛ همانی که مامان با لبخندی شیرین و آرام نگاه می‌کرد. نگاهم به صورتش گره خورد. پایین گونهٔ راستش، نزدیک لب، یک خال مشکی داشت. ناگهان فکری مثل جرقه از ذهنم گذشت: من هم یکی داشتم! اما کدام طرف صورتم؟ راست یا چپ؟! تا به آینه برسم، هزار بار آرزو کردم که سمت راست باشد. ایستادم و این بار خیره ماندم به چشمان خودم. یادگاری‌ای که دلتنگش بودم، ژن‌های مادرم آن را هدیه داده بودند. درست همان جا که باید باشد؛ پایین گونهٔ راست، نزدیک لبم.

قلب تپنده

ساعت ۶:۳۱ صبح است. هوا هنوز پرده‌ای از تاریکی بر تن دارد. نماز صبحم را خوانده‌ام و حالا روبه‌روی مریم نشسته‌ام و منتظرم چای در نعلبکی سرد شود. بوی آبگوشتی که مریم برای ناهار بار گذاشته کل خانه را برداشته است. ده دقیقه دیگر در صف نانوایی سنگک، منتظر نان داغ خواهم بود. یک ساعت بعد، جلوی تختهٔ کلاس، با صدای بلند و پرانرژی به بیست پسربچهٔ کلاس ششمی «صبح بخیر» می‌گویم و روز دیگری از سال تحصیلی را آغاز می‌کنم. خوشبختی آرام و بی‌صدا در رگ‌های زندگی‌ام جاری است، و مریم، قلب تپندهٔ این خوشبختی است.

فریب ماهی

دیشب بعد از کلی خلال کردن پیاز، له کردن یک حبه سیر، و مخلوط کردن زعفران، فلفل و ادویه‌های مختلف با تکه‌های ماهی قزل‌آلا، امروز ظهر ماهی‌های سرخ‌شده با ظاهری لذیذ روی سفره چشمک می‌زدند. اما همین که اولین لقمه را خوردیم، انگار قاشق را زده باشی ته استخری پر از لجن!

کاش دو نفر بودم

وقتی به کتابخانهٔ نسبتاً کوچکم نگاه می‌کنم، انبوهی از کتاب‌های خوانده نشده خودنمایی می‌کنند. وقتی سجاده‌ام را روبه‌قبله پهن می‌کنم، انبوهی از نمازهای قضا شده در ذهنم جا می‌گیرند. وقتی صفحهٔ لپ‌تاپم را باز می‌کنم، انبوهی از کارهای انجام‌نشده ردیف می‌شوند. وقتی خودم را در آیینهٔ قدی نگاه می‌کنم، انبوهی از اعضا و ماهیچه‌های محتاجِ تقویت می‌بینم. وقتی به دانش‌آموزانم فکر می‌کنم، انبوهی از مشکلات و اختلالاتی که نیاز به مطالعهٔ مداوم دارند، به چشم می‌خورند. وقتی تلفن همراهم را در دست می‌گیرم، انبوهی از اعلان‌های جدید سرازیر می‌شوند. وقتی به رفقایم فکر می‌کنم، انبوهی از مکالمات ناتمام و دلخوری‌های حل‌نشده را به یاد می‌آورم. وقتی انگشتم روی دانلود فیلم و سریال جدید می‌رود، انبوهی از قسمت‌های ندیده و داستان‌های نیمه‌تمام چشمک می‌زنند. حتی وقتی به لیست خرید مریم نگاهی می‌اندازم، متوجه می‌شوم که نیاز به انبوهی صفر در جلوی ماندهٔ حسابم دارم. و در نهایت، وقتی به آینده‌ام فکر می‌کنم، انبوهی از آرزوها و اهداف ناتمام مرا به‌سوی تلاشی قوی‌تر فرا می‌خوانند.

بشقاب‌های رنگارنگ

شب بود و در مغازهٔ مرغ و ماهی‌فروشی که کمی هم شلوغ بود، منتظر بودم تا نوبت من شود. پیرمردی که یک گوشش سمعک داشت، به یخچال شیشه‌ای سمت چپم اشاره کرد و پرسید: «اینا تیلاپیاست؟» فروشندهٔ پشت ترازوی دیجیتال سرش را به علامت تأیید تکان داد. پیرمرد دو بستهٔ تیلاپیای یخ‌زده برداشت و گذاشت روی ترازو، و من کنار بشقاب سبزی‌پلو تصورشان کردم. ناسلامتی شب عید بود! خانم جوانی وارد مغازه شد و گفت: «مادرم که زنگ زد، چه ماهی‌ای می‌خواست؟» فروشندهٔ کنار یخچال بزرگ گفت: «ماهی تازه!» و سپس دو ماهی قزل‌آلای تازه از یخچال و از میان ظرف یخ‌ها بیرون کشید و گذاشت روی ترازو، و من کنار بشقاب سبزی‌پلو تصورشان کردم. ناسلامتی شب عید بود! من چه گرفتم؟ یک مرغِ چاقِ تازه! و شاید فروشندهٔ پشت ترازوی دیجیتال، آن را کنار بشقاب زرشک‌پلو تصور کرد. ناسلامتی شب عید بود!

کت و شلواری اندازه!

تصویر
«قبول نهایی!»؛ این جمله را سایت سنجش پایین کارنامه‌ام نوشته بود. بعد از دو سال سربازی‌ام؛ تنها هدفم رسیدن به همین جملهٔ سبزرنگ بود، و خب بعضی از هدف‌ها و جایگاه‌ها در زندگی هست که باید برایشان از جان مایه گذاشت تا بعداً که ریشمان رو به سفیدی رفت و تارهای موی سفید در میان‌سرمان می‌درخشیدند؛ حسرتش نماند به دل صاحب‌مرده‌مان! کتاب‌ها و منابع زیاد بود؛ اما انگیزهٔ من هم نیز! شب‌ها دیرتر می‌خوابیدم و صبح‌ها زودتر بیدار می‌شدم. خستگی بود؛ اما جازدن هرگز! قدم‌های کوچکی که با خواندن هر ورق بر می‌داشتم، مشوقی شورانگیز بود برای رسیدنم. من ازته‌دل دوست دارم این جایگاه را. احساس می‌کنم همان نقشی است که من باید در زندگی‌ام ایفا کنم. نقشی که می‌توانم از دل‌وجان برایش مایه بگذارم. نقشی که ذوقش مرا صبح‌ها از خواب بیدار می‌کند و احتمالاً رسالتِ حقیقیِ من در این دنیاست. آموزگاری برای کودکان سرزمینم! (سال تحصیلی ۱۴۰۱ / ۱۴۰۲؛ دبستانِ روستای خ)

مریم

تو بزرگ‌ترین زیبایی این روزهایم هستی. روزهایی که پی‌درپی هم می‌آیند و تکرار می‌شوند و تنها تو هستی که برایم تکرارناشدنی می‌مانی. من هر روز این زندگی را با چشمان تو دوست دارم، با دست‌پخت محشرت. با مهربانی قلبت، و حتی با غُرغُرهای گاهی اوقاتت. وقتی بوی عود کل خانه را بر می‌دارد من می‌دانم که گل‌ها آبشان را نوشیده‌اند و خورشتت روی اجاق قُل‌قُل می‌زند.