پست‌ها

بیست و نُه سالگی‌

امروز بیست‌ و نُه سالگی‌ام را آغاز کردم. مریم برایم غذایی را که دوست دارم درست کرد و بعدازظهر هم بوی کیک کل خانه را پر کرده بود. تا به این نقطه از زندگی برسم، شادی‌ها و غم‌های زیادی را پشت سر گذاشته‌ام و مطمئنم شادی‌ها و غم‌های زیادی هم انتظارم را می‌کشند؛ اما امیدوارم شادی‌هایش ممتدتر و جاندارتر باشند. علاقه‌مندی‌هایم واضح‌تر شده و حس درونی‌ام خیلی بهتر از قبل است. به اتفاقات کم‌اهمیت دوروبرم واکنشی نشان نمی‌دهم. گرچه زندگی در ایران سخت‌تر از گذشته شده، اما عمیقاً در کنار مریم عزیزم احساس خوشبختی می‌کنم. حالا بیشتر مراقب قدم‌هایم برای آینده هستم؛ چون می‌دانم فرصت تجربه کردن هر مسیری را ندارم. البته که می‌دانم برای هیچ راهی دیر نیست، اما در هر راهی هم نمی‌توانم قدم بگذارم. این روزها به دو لحظه خیلی فکر می‌کنم: یکی آن لحظه از سه‌شنبه، هجدهم شهریور ماه هزار و سیصد و هفتاد و شش که متولد شدم و اولین گریه‌ام را سر دادم؛ به حس مادرم در آن لحظه، به حس پدرم در اولین دیدارمان. و دومین لحظه که هنوز نیامده؛ لحظه‌ای که در ذهنم می‌دانم همه‌چیز تمام شده و قرار است چشم‌هایم را برای همیشه ببندم؛ لحظه‌...

سوغاتی برای پنجره‌ها

بعد از یک هفته، از مشهد به خانهٔ نقلی‌مان برگشتیم و اولین کاری که کردیم، نصب پرده‌هایی بود که برای پنجره‌های رو به آفتابمان سوغاتی آورده بودیم. رنگشان روشن نیست و کمی جلوی نور شدید را می‌گیرد و مرا از پتویی که به پنجرهٔ اتاق کارم آویزان کرده بودم، بی‌نیاز می‌کند.

مرغ سیاه

تصویر
بهار که می‌شد، منتظر بودم بابا یک چهارشنبه‌ای شال‌وکلاه کند، دستم را بگیرد و برویم چهارشنبه‌بازار شهرمان جوجه بگیریم. ماشین جوجه فروش کلی جوجه محلی داشت که صدای جیک‌جیکشان در آن همهمهٔ بازار محلی، حتی از ته بازار هم شنیده می‌شد. می‌توانستی مرغ یا خروس ببری و جایش جوجه فسقلی تحویل بگیری؛ برای هر مرغ، چهارتا و برای هر خروس درشت‌هیکل، ۵ تا جوجه کف دستت می‌گذاشت! پدرم دشمن خونی خروس‌ها بود؛ یا سرشان را می‌برید، یا هر ساله خروسِ بزرگ‌شده از جوجه‌های بهار گذشته را درون یک سبد می‌چپاند و راهی می‌شدیم برای یک معاملهٔ کالا به کالای درست‌وحسابی. جوجه‌ها را خودم انتخاب می‌کردم. سعی می‌کردم با ترفندهای من‌درآوردی برادر بزرگ‌ترم دنبال جوجه مرغ‌ها بگردم، اما کمی که جوجه‌ها را این دست و آن دست می‌کردم، جوجه فروش با جملهٔ «دست‌مالی‌شان نکن!» به این بازی پایان می‌داد. من هم سریع پنج تا جوجه بر اساس رنگشان انتخاب می‌کردم و جای خروس بیچاره درون سبد می‌گذاشتم. به خانه که می‌رسیدیم تازه ماجرای من و جوجه‌هایم آغاز می‌شد؛ از غذا دادن‌های همیشگی تا مواظبت در برابر گربه‌های در کمین. هر جوجه را هم می‌زدیم به نا...

قناری شب

شب‌ها در اتاقی می‌خوابم که پنجره‌اش رو به خیابان باز می‌شود. از نیمه‌شب که می‌گذرد و کوچه خلوت می‌شود، صدایی از معازهٔ آن‌طرف خیابان در تاریکی شب پرواز می‌کند، پرده را کنار می‌زند و همراه نسیمی ملایم به اتاقم می‌رسد. صدایی که مرز نیمه‌شب و طلوع آفتاب را در من گم می‌کند و وادارم می‌سازد که هر لحظه منتظر نور خورشید باشم. صدای زیبای قناریِ خوش‌آوازی که مثل من عاشق شب‌هاست. دست‌بردار هم نیست! چنان از دل و جان چهچهه می‌زند که انگار معازهٔ سرِ کوچه، تکه‌ای از بهشت را میان چیپس و پفک‌های قفسه‌هایش برای فروش گذاشته است.

اگر همه‌ی ابرها بروند

وقتی کوچک بودم، فکر می‌کردم ابرها گوسفندهای آسمان‌اند، که هر عصر، چوپانشان آن‌ها را از بالای خانه‌ی ما رد می‌کند! برای همین، هر وقت یکی از ابرها شکل عجیبی داشت و جدا افتاده بود، با دست نشانش می‌دادم و می‌گفتم: «این یکی از گله فرار کرده.» عمه زینت چیزی نمی‌گفت. فقط لبخند می‌زد و قلیون می‌کشید. یک روز از او پرسیدم: «اگر همه‌ی ابرها بروند، آسمان تنها نمی‌شود؟» دستش را دراز کرد و خارکی که افتاده بود وسط حیاط را برداشت و با گوشه‌ی مَقنا پاکش کرد، گفت: آسمان بلد است تنهایی‌اش را آبی نگه دارد. از آن روز، هر بار کسی از زندگی‌ام رفت، چند روزی همه‌چیز خاکستری می‌شد. بعد، یک صبح معمولی، بی‌آنکه متوجه باشم، دوباره تکه‌ای آبی از دلم پیدا می‌شد. حالا هر وقت آسمان را نگاه می‌کنم، دنبال آن گوسفندِ فراری نمی‌گردم؛ فقط خوشحالم که آسمان، هنوز رنگش را بلد است. از کانال مثل شن .  

خوش‌خطی

برای بار هزارم تمرین خوش‌نویسی خط نستعلیق تحریری را شروع کرده‌ام. واقعیتش هر سال اول تابستان برنامه همین است. با خودم می‌گویم: «چطور سر کلاس از بچه‌ها می‌خواهی شبیه خط کتاب فارسی بنویسند و نستعلیق تحریری را رعایت کنند، اما خودت سر سوزنی هم در آن مهارت نداری؟!» دو سه تابستان قبلی که نشد. یعنی انبوهی از کارها و برنامه‌ها روانه‌ی روزهای گرم تابستانم شد و خوش‌خطی و خط تحریری را به‌کل فراموش کردم! نمی‌دانم، شاید امسال برنامه متفاوت باشد یا عزمم جزم‌تر باشد و دستی به این هنر زیبا بکشم و دهانم را شیرین کنم. اگر هم نشد، می‌آیم یک یادداشت می‌نویسم و می‌گویم: «اصلاً مرد را چه به این چیزها؟ مرد باید در تابستان عرق بریزد و کار کند و به خط خرچنگ‌قورباغه‌اش هم افتخار!» خلاصه تنبلی‌ام را بالاخره یک‌جوری پشت جمله‌ها قایم می‌کنم. خیالتان راحت! 

بستنی‌قیفی

تفریح این روزهایمان شده دور زدن با موتور در هوای دلپذیر شبانگاهی. گاهی هم داخل پارک قدم می‌زنیم و چیپس و پفکی باز می‌کنیم و انگشت‌هایمان را می‌لیسیم، اما هیچ‌چیز به پای بستنی‌قیفی در این روزهای منتهی به تابستان نمی‌رسد. از وقتی مریم تصمیم گرفته که قند و شکر را حذف کند، شده‌ام پسربچه‌ای هفت‌هشت‌ساله که برای بستنی‌قیفی‌اش باید التماس کند! بس کن زن! با این وضعی که پیش می‌رود، همین را هم چند سال دیگر باید قسطی بخریم. می‌گوید جمعه می‌رویم. خدا را شکر فردا جمعه است!

هجوم بلاتکلیفی‌ها

صاحب‌خانه قرار است زنگ بزند و از مبلغ اجارهٔ جدید رونمایی کند. آموزش‌وپرورش نامه زده که معلمان ابتدایی دل‌خوش به مدرسهٔ فعلی‌شان نباشند؛ قرار است ناکجاآبادها را بین همه تقسیم کنند. اینترنت آزاد هم که دُرّ گرانی‌ست که به هر کس ندهند! آمریکای جهان‌خوار هم دست‌به‌کمر، بین ادامهٔ جنگ یا صلح و دوستی معطل مانده است. این هجوم بلاتکلیفی‌ها بی‌سابقه است! همه چیز یک علامت سؤال بزرگ بالای سر خود دارند. تنها چیز قطعی، بالاتر رفتن قیمت مرغ و برنج نسبت به دیروز است!

جنگ من

به این فکر می‌کنم که این ته‌ماندهٔ حسابم چقدر دوام می‌آورد؟ هر مغازه برای خریدهای عادیِ روزمره، مثل دشمنی خونی حمله می‌کند و صفرها و رقم‌های حسابم را می‌بلعد. اما موشک‌های اصلی را همان اول ماه، اجاره‌خانه و قسط و قرض‌ها شلیک می‌کنند. خرده درآمد اینترنتی هم که داشتم، به لطف یک‌طرفه شدن و نفس‌تنگیِ اینترنت بین‌الملل، از سرچشمه خشک شده است. نمی‌دانم… شاید من بلد نیستم زندگی کنم، یا شاید اصلاً چیزی به اسم زندگی برایمان باقی نگذاشته‌اند.

حداقل همین یک‌بار

ساعت ۶ صبح با غرش آسمان بیدار شدم. درِ تراس را باز کردم و پرده را کنار زدم. مریم قبل از من آنجا بود. نورِ خورشیدِ تازه طلوع کرده در اولین صبح سال ۱۴۰۵، میان صدای بهشتی باران چنان زیبا می‌درخشید که نظیرش را فقط در فیلم‌ها دیده بودم. کاش ضرب‌المثل «سالی که نکوست از بهارش پیداست» راست باشد…

تقلای نوروز

زمانی که بچه بودم، نوروز برایم در کوچه‌های خاکی روستا، خانهٔ خشتی مادربزرگ و هیاهوی تمام‌نشدنیِ قوم و خویش معنا می‌گرفت. بزرگ‌تر که شدم، نوروزِ من گره خورد به تماشای کلاه‌قرمزی و ایرج طهماسب و پسرعمه‌زااااا و انتظار برای بازگشت برادر بزرگ‌ترم از تهران. اما نوروز امسال، شبیه ماهیِ قرمزی است که میان دست‌هایم تقلا می‌کند و من آبی پیدا نمی‌کنم تا بدنِ نیمه‌جانش را در آن غوطه‌ور کنم. نوروز امسال پیش چشمم جان می‌دهد و من چاره‌ای جز نگاه کردن ندارم.

بازگشت عادت‌ها

این شب و روزهای جنگ یک عادت قدیمی را در من زنده کرده است. برگشته‌ام به ده دوازده سال قبل؛ زمانی که شب‌ها می‌نشستم و وبلاگ‌هایی را که دنبال می‌کردم شخم می‌زدم. آرشیوشان را زیر و رو می‌کردم و روایت‌هایشان را مثل تکه‌های پازل کنار هم می‌چیدم تا گوشه‌ای از شخصیت نویسندهٔ پشت واژه‌ها برایم نمایان شود. می‌گویند «بلاگ بیان» قرار است جمع کند. راستش از همان دو سال قبل که برای ورود به پنل وبلاگم مشکل داشتم و هیچ بنی‌بشری نبود که سلامم را علیک کند، دلم با قدیری و تیمش صاف نشد! ولی خُب، حیف از آن همه آرشیو و وبلاگِ شیرین فارسی. حقیقتاً دلم می‌خواست بلاگ بیان بعد از این همه سال پیشرفت می‌کرد و خانهٔ امن روایت‌ها و نویسنده‌هایش می‌ماند؛ نه اینکه درش را تخته کنند و همه را آوارهٔ کانال‌ها و بقیهٔ سرویس‌ها!

پناهگاه

واقعیت این است که در این جنگ غم‌بار، جز نوشتن راهی برای فرار ندارم. باید بنویسم تا گره‌های مغزم باز شوند. باید بنویسم تا بتوانم بهتر تحمل کنم. باید بنویسم تا رهاتر شوم. باید بنویسم تا بتوانم شب‌ها مغزم را غلاف کنم، سرم را روی بالش بگذارم و بخوابم. نوشتن، امتداد لحظه است در زمان. می‌نویسم تا حالم را با واژه‌ها به تصویر بکشم و ثبت کنم. می‌نویسم تا روزگاری اگر دوباره چشمم افتاد و خواندمشان، بدانم چه روزگاری را از سر گذرانده‌ام.

قلب تپنده

ساعت ۶:۳۱ صبح است. هوا هنوز پرده‌ای از تاریکی بر تن دارد. نماز صبحم را خوانده‌ام و حالا روبه‌روی مریم نشسته‌ام و منتظرم چای در نعلبکی سرد شود. بوی آبگوشتی که مریم برای ناهار بار گذاشته کل خانه را برداشته است. ده دقیقه دیگر در صف نانوایی سنگک، منتظر نان داغ خواهم بود. یک ساعت بعد، جلوی تختهٔ کلاس، با صدای بلند و پرانرژی به بیست پسربچهٔ کلاس ششمی «صبح بخیر» می‌گویم و روز دیگری از سال تحصیلی را آغاز می‌کنم. خوشبختی آرام و بی‌صدا در رگ‌های زندگی‌ام جاری است، و مریم، قلب تپندهٔ این خوشبختی است.

فریب ماهی

دیشب بعد از کلی خلال کردن پیاز، له کردن یک حبه سیر، و مخلوط کردن زعفران، فلفل و ادویه‌های مختلف با تکه‌های ماهی قزل‌آلا، امروز ظهر ماهی‌های سرخ‌شده با ظاهری لذیذ روی سفره چشمک می‌زدند. اما همین که اولین لقمه را خوردیم، انگار قاشق را زده باشی ته استخری پر از لجن!

کاش دو نفر بودم

وقتی به کتابخانهٔ نسبتاً کوچکم نگاه می‌کنم، انبوهی از کتاب‌های خوانده نشده خودنمایی می‌کنند. وقتی سجاده‌ام را روبه‌قبله پهن می‌کنم، انبوهی از نمازهای قضا شده در ذهنم جا می‌گیرند. وقتی صفحهٔ لپ‌تاپم را باز می‌کنم، انبوهی از کارهای انجام‌نشده ردیف می‌شوند. وقتی خودم را در آیینهٔ قدی نگاه می‌کنم، انبوهی از اعضا و ماهیچه‌های محتاجِ تقویت می‌بینم. وقتی به دانش‌آموزانم فکر می‌کنم، انبوهی از مشکلات و اختلالاتی که نیاز به مطالعهٔ مداوم دارند، به چشم می‌خورند. وقتی تلفن همراهم را در دست می‌گیرم، انبوهی از اعلان‌های جدید سرازیر می‌شوند. وقتی به رفقایم فکر می‌کنم، انبوهی از مکالمات ناتمام و دلخوری‌های حل‌نشده را به یاد می‌آورم. وقتی انگشتم روی دانلود فیلم و سریال جدید می‌رود، انبوهی از قسمت‌های ندیده و داستان‌های نیمه‌تمام چشمک می‌زنند. حتی وقتی به لیست خرید مریم نگاهی می‌اندازم، متوجه می‌شوم که نیاز به انبوهی صفر در جلوی ماندهٔ حسابم دارم. و در نهایت، وقتی به آینده‌ام فکر می‌کنم، انبوهی از آرزوها و اهداف ناتمام مرا به‌سوی تلاشی قوی‌تر فرا می‌خوانند.

بشقاب‌های رنگارنگ

شب بود و در مغازهٔ مرغ و ماهی‌فروشی که کمی هم شلوغ بود، منتظر بودم تا نوبت من شود. پیرمردی که یک گوشش سمعک داشت، به یخچال شیشه‌ای سمت چپم اشاره کرد و پرسید: «اینا تیلاپیاست؟» فروشندهٔ پشت ترازوی دیجیتال سرش را به علامت تأیید تکان داد. پیرمرد دو بستهٔ تیلاپیای یخ‌زده برداشت و گذاشت روی ترازو، و من کنار بشقاب سبزی‌پلو تصورشان کردم. ناسلامتی شب عید بود! خانم جوانی وارد مغازه شد و گفت: «مادرم که زنگ زد، چه ماهی‌ای می‌خواست؟» فروشندهٔ کنار یخچال بزرگ گفت: «ماهی تازه!» و سپس دو ماهی قزل‌آلای تازه از یخچال و از میان ظرف یخ‌ها بیرون کشید و گذاشت روی ترازو، و من کنار بشقاب سبزی‌پلو تصورشان کردم. ناسلامتی شب عید بود! من چه گرفتم؟ یک مرغِ چاقِ تازه! و شاید فروشندهٔ پشت ترازوی دیجیتال، آن را کنار بشقاب زرشک‌پلو تصور کرد. ناسلامتی شب عید بود!

کت و شلواری اندازه!

تصویر
«قبول نهایی!»؛ این جمله را سایت سنجش پایین کارنامه‌ام نوشته بود. بعد از دو سال سربازی‌ام؛ تنها هدفم رسیدن به همین جملهٔ سبزرنگ بود، و خب بعضی از هدف‌ها و جایگاه‌ها در زندگی هست که باید برایشان از جان مایه گذاشت تا بعداً که ریشمان رو به سفیدی رفت و تارهای موی سفید در میان‌سرمان می‌درخشیدند؛ حسرتش نماند به دل صاحب‌مرده‌مان! کتاب‌ها و منابع زیاد بود؛ اما انگیزهٔ من هم نیز! شب‌ها دیرتر می‌خوابیدم و صبح‌ها زودتر بیدار می‌شدم. خستگی بود؛ اما جازدن هرگز! قدم‌های کوچکی که با خواندن هر ورق بر می‌داشتم، مشوقی شورانگیز بود برای رسیدنم. من ازته‌دل دوست دارم این جایگاه را. احساس می‌کنم همان نقشی است که من باید در زندگی‌ام ایفا کنم. نقشی که می‌توانم از دل‌وجان برایش مایه بگذارم. نقشی که ذوقش مرا صبح‌ها از خواب بیدار می‌کند و احتمالاً رسالتِ حقیقیِ من در این دنیاست. آموزگاری برای کودکان سرزمینم! (سال تحصیلی ۱۴۰۱ / ۱۴۰۲؛ دبستانِ روستای خ)

مریم

تو بزرگ‌ترین زیبایی این روزهایم هستی. روزهایی که پی‌درپی هم می‌آیند و تکرار می‌شوند و تنها تو هستی که برایم تکرارناشدنی می‌مانی. من هر روز این زندگی را با چشمان تو دوست دارم، با دست‌پخت محشرت. با مهربانی قلبت، و حتی با غُرغُرهای گاهی اوقاتت. وقتی بوی عود کل خانه را بر می‌دارد من می‌دانم که گل‌ها آبشان را نوشیده‌اند و خورشتت روی اجاق قُل‌قُل می‌زند.

صدای واژه‌ها

می‌دانم که باید انگشتانم را بر روی این صفحه بزنم و واژه‌ها را در کنار هم جا بدهم و جملات را به هم پیوند بزنم. دیگر بس است این سکوت امتدادیافته از زمستان. وقتش است که داغی تابستان روح و مغزِ گرفته‌ام را نرم کند و شروعی دوباره داشته باشم. وقتش است از بوی گل‌های کنار خیابان بنویسم یا از فیروزه‌ای آبیِ آسمان. یا از سکوت زیبای شب‌ها و یا از خورشید تیغ کشیدۀ روزها. وقتش است زیبایی‌ها را دانه‌دانه جدا کنم و آن‌ها را به بند واژه‌ها دربیاورم تا بمانند برای روزهایی از آینده.