پست‌ها

جنگ من

به این فکر می‌کنم که این ته‌ماندهٔ حسابم چقدر دوام می‌آورد؟ هر مغازه برای خریدهای عادیِ روزمره، مثل دشمنی خونی حمله می‌کند و صفرها و رقم‌های حسابم را می‌بلعد. اما موشک‌های اصلی را همان اول ماه، اجاره‌خانه و قسط و قرض‌ها شلیک می‌کنند. خرده درآمد اینترنتی هم که داشتم، به لطف یک‌طرفه شدن و نفس‌تنگیِ اینترنت بین‌الملل، از سرچشمه خشک شده است. نمی‌دانم… شاید من بلد نیستم زندگی کنم، یا شاید اصلاً چیزی به اسم زندگی برایمان باقی نگذاشته‌اند.

حداقل همین یک‌بار

ساعت ۶ صبح با غرش آسمان بیدار شدم. درِ تراس را باز کردم و پرده را کنار زدم. مریم قبل از من آنجا بود. نورِ خورشیدِ تازه طلوع کرده در اولین صبح سال ۱۴۰۵، میان صدای بهشتی باران چنان زیبا می‌درخشید که نظیرش را فقط در فیلم‌ها دیده بودم. کاش ضرب‌المثل «سالی که نکوست از بهارش پیداست» راست باشد…

تقلای نوروز

زمانی که بچه بودم، نوروز برایم در کوچه‌های خاکی روستا، خانهٔ خشتی مادربزرگ و هیاهوی تمام‌نشدنیِ قوم و خویش معنا می‌گرفت. بزرگ‌تر که شدم، نوروزِ من گره خورد به تماشای کلاه‌قرمزی و ایرج طهماسب و پسرعمه‌زااااا و انتظار برای بازگشت برادر بزرگ‌ترم از تهران. اما نوروز امسال، شبیه ماهیِ قرمزی است که میان دست‌هایم تقلا می‌کند و من آبی پیدا نمی‌کنم تا بدنِ نیمه‌جانش را در آن غوطه‌ور کنم. نوروز امسال پیش چشمم جان می‌دهد و من چاره‌ای جز نگاه کردن ندارم.

بازگشت عادت‌ها

این شب و روزهای جنگ یک عادت قدیمی را در من زنده کرده است. برگشته‌ام به ده دوازده سال قبل؛ زمانی که شب‌ها می‌نشستم و وبلاگ‌هایی را که دنبال می‌کردم شخم می‌زدم. آرشیوشان را زیر و رو می‌کردم و روایت‌هایشان را مثل تکه‌های پازل کنار هم می‌چیدم تا گوشه‌ای از شخصیت نویسندهٔ پشت واژه‌ها برایم نمایان شود. می‌گویند «بلاگ بیان» قرار است جمع کند. راستش از همان دو سال قبل که برای ورود به پنل وبلاگم مشکل داشتم و هیچ بنی‌بشری نبود که سلامم را علیک کند، دلم با قدیری و تیمش صاف نشد! ولی خُب، حیف از آن همه آرشیو و وبلاگِ شیرین فارسی. حقیقتاً دلم می‌خواست بلاگ بیان بعد از این همه سال پیشرفت می‌کرد و خانهٔ امن روایت‌ها و نویسنده‌هایش می‌ماند؛ نه اینکه درش را تخته کنند و همه را آوارهٔ کانال‌ها و بقیهٔ سرویس‌ها!

پناهگاه

واقعیت این است که در این جنگ غم‌بار، جز نوشتن راهی برای فرار ندارم. باید بنویسم تا گره‌های مغزم باز شوند. باید بنویسم تا بتوانم بهتر تحمل کنم. باید بنویسم تا رهاتر شوم. باید بنویسم تا بتوانم شب‌ها مغزم را غلاف کنم، سرم را روی بالش بگذارم و بخوابم. نوشتن، امتداد لحظه است در زمان. می‌نویسم تا حالم را با واژه‌ها به تصویر بکشم و ثبت کنم. می‌نویسم تا روزگاری اگر دوباره چشمم افتاد و خواندمشان، بدانم چه روزگاری را از سر گذرانده‌ام.

قلب تپنده

ساعت ۶:۳۱ صبح است. هوا هنوز پرده‌ای از تاریکی بر تن دارد. نماز صبحم را خوانده‌ام و حالا روبه‌روی مریم نشسته‌ام و منتظرم چای در نعلبکی سرد شود. بوی آبگوشتی که مریم برای ناهار بار گذاشته کل خانه را برداشته است. ده دقیقه دیگر در صف نانوایی سنگک، منتظر نان داغ خواهم بود. یک ساعت بعد، جلوی تختهٔ کلاس، با صدای بلند و پرانرژی به بیست پسربچهٔ کلاس ششمی «صبح بخیر» می‌گویم و روز دیگری از سال تحصیلی را آغاز می‌کنم. خوشبختی آرام و بی‌صدا در رگ‌های زندگی‌ام جاری است، و مریم، قلب تپندهٔ این خوشبختی است.

فریب ماهی

دیشب بعد از کلی خلال کردن پیاز، له کردن یک حبه سیر، و مخلوط کردن زعفران، فلفل و ادویه‌های مختلف با تکه‌های ماهی قزل‌آلا، امروز ظهر ماهی‌های سرخ‌شده با ظاهری لذیذ روی سفره چشمک می‌زدند. اما همین که اولین لقمه را خوردیم، انگار قاشق را زده باشی ته استخری پر از لجن!

کاش دو نفر بودم

وقتی به کتابخانهٔ نسبتاً کوچکم نگاه می‌کنم، انبوهی از کتاب‌های خوانده نشده خودنمایی می‌کنند. وقتی سجاده‌ام را روبه‌قبله پهن می‌کنم، انبوهی از نمازهای قضا شده در ذهنم جا می‌گیرند. وقتی صفحهٔ لپ‌تاپم را باز می‌کنم، انبوهی از کارهای انجام‌نشده ردیف می‌شوند. وقتی خودم را در آیینهٔ قدی نگاه می‌کنم، انبوهی از اعضا و ماهیچه‌های محتاجِ تقویت می‌بینم. وقتی به دانش‌آموزانم فکر می‌کنم، انبوهی از مشکلات و اختلالاتی که نیاز به مطالعهٔ مداوم دارند، به چشم می‌خورند. وقتی تلفن همراهم را در دست می‌گیرم، انبوهی از اعلان‌های جدید سرازیر می‌شوند. وقتی به رفقایم فکر می‌کنم، انبوهی از مکالمات ناتمام و دلخوری‌های حل‌نشده را به یاد می‌آورم. وقتی انگشتم روی دانلود فیلم و سریال جدید می‌رود، انبوهی از قسمت‌های ندیده و داستان‌های نیمه‌تمام چشمک می‌زنند. حتی وقتی به لیست خرید مریم نگاهی می‌اندازم، متوجه می‌شوم که نیاز به انبوهی صفر در جلوی ماندهٔ حسابم دارم. و در نهایت، وقتی به آینده‌ام فکر می‌کنم، انبوهی از آرزوها و اهداف ناتمام مرا به‌سوی تلاشی قوی‌تر فرا می‌خوانند.

بشقاب‌های رنگارنگ

شب بود و در مغازهٔ مرغ و ماهی‌فروشی که کمی هم شلوغ بود، منتظر بودم تا نوبت من شود. پیرمردی که یک گوشش سمعک داشت، به یخچال شیشه‌ای سمت چپم اشاره کرد و پرسید: «اینا تیلاپیاست؟» فروشندهٔ پشت ترازوی دیجیتال سرش را به علامت تأیید تکان داد. پیرمرد دو بستهٔ تیلاپیای یخ‌زده برداشت و گذاشت روی ترازو، و من کنار بشقاب سبزی‌پلو تصورشان کردم. ناسلامتی شب عید بود! خانم جوانی وارد مغازه شد و گفت: «مادرم که زنگ زد، چه ماهی‌ای می‌خواست؟» فروشندهٔ کنار یخچال بزرگ گفت: «ماهی تازه!» و سپس دو ماهی قزل‌آلای تازه از یخچال و از میان ظرف یخ‌ها بیرون کشید و گذاشت روی ترازو، و من کنار بشقاب سبزی‌پلو تصورشان کردم. ناسلامتی شب عید بود! من چه گرفتم؟ یک مرغِ چاقِ تازه! و شاید فروشندهٔ پشت ترازوی دیجیتال، آن را کنار بشقاب زرشک‌پلو تصور کرد. ناسلامتی شب عید بود!

کت و شلواری اندازه!

تصویر
«قبول نهایی!»؛ این جمله را سایت سنجش پایین کارنامه‌ام نوشته بود. بعد از دو سال سربازی‌ام؛ تنها هدفم رسیدن به همین جملهٔ سبزرنگ بود، و خب بعضی از هدف‌ها و جایگاه‌ها در زندگی هست که باید برایشان از جان مایه گذاشت تا بعداً که ریشمان رو به سفیدی رفت و تارهای موی سفید در میان‌سرمان می‌درخشیدند؛ حسرتش نماند به دل صاحب‌مرده‌مان! کتاب‌ها و منابع زیاد بود؛ اما انگیزهٔ من هم نیز! شب‌ها دیرتر می‌خوابیدم و صبح‌ها زودتر بیدار می‌شدم. خستگی بود؛ اما جازدن هرگز! قدم‌های کوچکی که با خواندن هر ورق بر می‌داشتم، مشوقی شورانگیز بود برای رسیدنم. من ازته‌دل دوست دارم این جایگاه را. احساس می‌کنم همان نقشی است که من باید در زندگی‌ام ایفا کنم. نقشی که می‌توانم از دل‌وجان برایش مایه بگذارم. نقشی که ذوقش مرا صبح‌ها از خواب بیدار می‌کند و احتمالاً رسالتِ حقیقیِ من در این دنیاست. آموزگاری برای کودکان سرزمینم! (سال تحصیلی ۱۴۰۱ / ۱۴۰۲؛ دبستانِ روستای خ)

مریم

تو بزرگ‌ترین زیبایی این روزهایم هستی. روزهایی که پی‌درپی هم می‌آیند و تکرار می‌شوند و تنها تو هستی که برایم تکرارناشدنی می‌مانی. من هر روز این زندگی را با چشمان تو دوست دارم، با دست‌پخت محشرت. با مهربانی قلبت، و حتی با غُرغُرهای گاهی اوقاتت. وقتی بوی عود کل خانه را بر می‌دارد من می‌دانم که گل‌ها آبشان را نوشیده‌اند و خورشتت روی اجاق قُل‌قُل می‌زند.

صدای واژه‌ها

می‌دانم که باید انگشتانم را بر روی این صفحه بزنم و واژه‌ها را در کنار هم جا بدهم و جملات را به هم پیوند بزنم. دیگر بس است این سکوت امتدادیافته از زمستان. وقتش است که داغی تابستان روح و مغزِ گرفته‌ام را نرم کند و شروعی دوباره داشته باشم. وقتش است از بوی گل‌های کنار خیابان بنویسم یا از فیروزه‌ای آبیِ آسمان. یا از سکوت زیبای شب‌ها و یا از خورشید تیغ کشیدۀ روزها. وقتش است زیبایی‌ها را دانه‌دانه جدا کنم و آن‌ها را به بند واژه‌ها دربیاورم تا بمانند برای روزهایی از آینده.

تلاشی برای زنده ماندن

نوشتن چیزی نیست که بتوانم ترکش کنم، یا فراموشش. مهم نیست که خوب می‌نویسم یا نه، یا اصلاً درست می‌نویسم یا اشتباه؛ همیشه دلم خواسته است که کلمات را کنار هم بچینم و جمله‌ها را به هم گره بزنم. اما شروع که می‌کنم، واژه‌ها هرکدام در گوشه‌ای پنهان می‌شوند. انگار بسم‌الله گفته‌ام و چاقو به دست آمادهٔ ذبحشان هستم! انگار خون هم‌نوعانشان را می‌بینند که از سرانگشتانم می‌چکد! اما من قصاب نیستم! من پسربچه‌ای هستم که از سر شوق نوشتن انشایم دنبالشان می‌گردم. من همان نوجوان عاشقم که برای نامه‌ای عاشقانه التماسشان می‌کنم. من جوان بیست‌وچند ساله‌ای هستم که برای خلوت وجودم صدایشان می‌زنم. کاش واژه‌ها کمی مهربان‌تر بودند. کاش کمی نزدیک‌تر می‌آمدند و مرا نجات می‌دادند از زندگی یکنواخت این روزهایم.

قلب گنجشک

تصویر
آشپزخانه قلب خانه است؛ وقتی از داخلش بویِ نیمرو و فرنی و قرمه‌سبزی و پیازداغ بیاید یعنی «تالاپ!» وقتی هم بعدازظهری بویِ کیک کل ساختمان را بردارد یعنی «تولوپ!» مهم نیست اگر مقداری آشپزخانه‌ات کوچک باشد؛ اتفاقاً قلب که کوچک باشد، غم و غصه جا نمی‌شود و حکایت قلب خانه‌ات می‌شود حکایت قلب گنجشک.

بوی سوپ

احسانی در وجودم زندگی می‌کند که از رهاشدگی رنج می‌برد! خیلی وقت است که رنج می‌برد. البته مدت زیادی را منکر این قضیه بود و با خودش تکرار می‌کرد که «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را ف.. ولی هر بار که یک نفر نزدیک شد و نزدیک شد، و خیلی‌خیلی نزدیک شد و بعدش یکهو نشان داد که می‌تواند طور دیگری هم باشد؛ قلب احسان تیر کشید! و تیر کشید و تیر کشید! ولی خب عوضش الان همش می‌گوید: «تو استاد فراموش‌کردنی!» «تو استاد فراموش‌کردنی!» «تو استاد فراموش‌کردنی!» «تو استاد فراموش‌کردنی!» و من با بویِ سوپ خوشمزۀ مریم که برای افطار دارد روی شعله‌های آبیِ اجاق‌گاز قُل‌قُل می‌خورد؛ همه چیز را فراموش می‌کنم. حقیقتش من در زندگی‌ام کسی را دارم که تا وقتی که هست، همه می‌توانند به وسعت زمانی ابد، مرا فراموش کنند و رها!

نامه‌ای برای اُوِه

اُوِه عزیز؛ سلام. شاید با دیدن این نامه و باز کردنش بگویی که «این نامه رو کدوم احمقی اشتباهی انداخته داخل صندوق‌خانۀ من» اما این نامه برای تو نوشته شده است. راستش قبلاً هم گفته بودم که ممکن است روزی دلم برایت تنگ شود و امروز دقیقاً همان روز است. من از ایران دارم برایت نامه می‌نویسم. درست از کشورِ همان زنی که با شکم برآمده و شوهر دست‌وپا چلفتی‌اش همسایه‌ات شدند. همان مردکی که بلد نبود ماشینش را پارک کند! ولی راستش را بخواهی آن مرد یک چیز را در مورد ما ایرانی‌ها درست گفته بود، اینکه «همیشه چیزی برای خوردن همراه خود داریم.» حتی همین‌الان که من دارم رویِ میزتحریرم برایت نامه می‌نویسم درون کشویش بیسکویت سبوس‌دار با لایه کرمی دارم. اُوِه عزیز؛ این نامه را ننوشتم که یادآور این چیز‌ها بشوم، در واقع این نامه را نوشتم چون بسیاری از اخلاق‌ و ویژگی‌هایِ شخصیتی‌ات را در وجودم یافتم. مثلاً آن یکباری که سونیا (همسرت) این‌طور گفت: «برای فهمیدن مردهایی مثل اُوِه و رونه، آدم باید متوجه باشه که این‌ها مردهایی هستند که به‌اجبار در دوران دیگه‌ای زندگی می‌کنند. مردهایی مثل اون‌ها از زندگی فقط چند چیز ...

انتقام

دیشب وقتی تو اتاقم نشسته بودم، برق خانه برای چند ثانیه قطع شد و دوباره وصل شد. داشتم «بند محکومین» را می‌خواندم که دوباره قطع شد و این بار وصل نشد! بلند شدم تا از پنجرۀ اتاقم تیرِ چراغ‌برق را دید بزنم. می‌دانید چه دیدم؟ یک‌دنیا برف! سفیدیِ برف‌های به زمین نشسته را می‌شد حتی در تاریکیِ تیرهای خاموش برق هم دید. می‌دانید چه کردم؟ از ذوق روی دو پنجۀ پاهایم بالا و پایین پریدم! می‌خندیدم و ذوق می‌کردم. درست مثل پسربچه‌ای هفت‌هشت‌ساله! زنگ زدم به مریم و تمام ذوقم را ریختم در صدایم و گفتم: «اینجا برف اومده مریم!» خودم هم نمی‌دانم که این همه ذوق و خوشحالی به‌خاطر سفیدی خیابان‌ها و کوچه‌ها بود یا انتقامم از روزهای سخت گذشته؟

پاکت‌ها

وقتی پسربچه‌ای بیش نبودم، مسئولیت خرید شیر با من بود. آن‌وقت‌ها شیرهایِ پاکتی را بعدازظهرها بین مغازه‌ها تقسیم می‌کردند و به هر نفر هم نهایتاً دو پاکت شیر بیشتر نمی‌دادند، و من هر روز بعدازظهر دوچرخۀ سبزرنگم را سوار می‌شدم و با مقدار پولی که مادرم دستم می‌داد می‌رفتم برایِ خرید شیر. خوش‌حال بودم از اینکه مسئولیتی را در خانواده به عهده دارم و می‌توانم هر روز انجامش بدهم. سر سفره وقتی نان و شیر می‌خوردیم همیشه به کاسهٔ آبجی و مامان نگاه می‌کردم و به خودم می‌بالیدم و لبخند می‌زدم. یک روز بعدازظهر مثل همیشه دسته‌هایِ دوچرخه‌ام را گرفته بودم و پاهایم بر رویِ رکاب‌هایش بالا و پایین می‌شد و می‌رفتم به سمت مغازه تا شیر امروزم را بگیرم. پاکت شیر را داخلِ پلاستیک گذاشتم و از دستۀ دوچرخه آویزان کردم و راه افتادم. بین راه پلاستیک پاره شد و پاکت شیرم افتاد بر رویِ آسفالت. سریع پیاده شدم و پاکت شیر را برداشتم. قسمتی از آن پاره شده بود و شیر سفید بر روی آسفالت سیاه می‌لغزید. اشک‌هایم افتاد در کنارش. پاکت شیر را به دندانم و دسته‌های دوچرخه را با دستانم گرفتم و پیاده راه افتادم. اشک می‌ریختم و می‌رفتم....

گونه‌هایِ رشک آور

تصویر
آهای پسرِ جوانِ بیست و چند ساله؛ به تو حسودیم می‌شود! وقتی دخترت را بغل گرفتی تا از پنجرۀ اتوبوس بیرون را تماشا کند، مقداری رشک من را در آوردی. وقتی هم که با انگشتت اشاره کردی به لحظه‌ای بیرون از اتوبوس و دخترت نگاهش را به آنجا چرخاند، بازهم حسودیم شد؛ ولی قابل‌تحمل بود. اما وقتی که دخترت گفت: «بابا مواظبم باش که نیفتم» دیگر قابل‌تحمل نبود. باید بلند می‌شدم و گونه‌هایِ دخترت را می‌بوسیدم و می‌رفتم پی باقی حسادتم. اما نمی‌شد، چون تو مواظبش بودی.

چرخ و فلک

تصویر
چرخ‌وفلک قدیمی از کارافتاده، همیشه بالای تپۀ نزدیک آبشار بود. قرار هم نبود که جایی برود. آثار زنگ‌زدگی رویش، مثل مویی سپید، نشان از عمر و تجربه‌اش بود. بالا و پایین رفتنش برای همیشه متوقف شده بود و در نقطه‌ای ما بین بالا و پایین ثابت شده بود. شب و روزش فرقی نداشت وقتی ثابت و بی‌حرکت، خیره به گذر زمان بود. تنهای تنها شده بود. نه صدای خندۀ دختربچه‌ای را با بالابردنش می‌شنید، و نه صدای همهمهٔ آدم‌بزرگ‌ها را. دلش برای بچه‌هایی که سوار بر اتاق‌هایش به آسمان رفته و لبخندی را به زمین زیر پایشان می‌زدند؛ تنگ شده بود. شب‌ها با حسین داخل یکی از اتاق‌هایش می‌نشستیم و خاطره هم می‌زدیم و از آینده می‌گفتیم. ما بین حرف‌هایمان وقتی سکوت می‌نشست، معنای واقعی شب را درک می‌کردم. خاصیت آن نقطه از شهر همین بود. تا دلت بخواهد سکوت داشت برای شنیدن؛ و من دلم برای تنهایی آدمیزاد گرفت که سوار بر این گردالویِ خاکیِ کوچک؛ شناور در تاریکی و سکوتِ جهانِ نامتناهی‌ست.