بیست و نُه سالگی
امروز بیست و نُه سالگیام را آغاز کردم. مریم برایم غذایی را که دوست دارم درست کرد و بعدازظهر هم بوی کیک کل خانه را پر کرده بود. تا به این نقطه از زندگی برسم، شادیها و غمهای زیادی را پشت سر گذاشتهام و مطمئنم شادیها و غمهای زیادی هم انتظارم را میکشند؛ اما امیدوارم شادیهایش ممتدتر و جاندارتر باشند.
علاقهمندیهایم واضحتر شده و حس درونیام خیلی بهتر از قبل است. به اتفاقات کماهمیت دوروبرم واکنشی نشان نمیدهم. گرچه زندگی در ایران سختتر از گذشته شده، اما عمیقاً در کنار مریم عزیزم احساس خوشبختی میکنم. حالا بیشتر مراقب قدمهایم برای آینده هستم؛ چون میدانم فرصت تجربه کردن هر مسیری را ندارم. البته که میدانم برای هیچ راهی دیر نیست، اما در هر راهی هم نمیتوانم قدم بگذارم.
این روزها به دو لحظه خیلی فکر میکنم: یکی آن لحظه از سهشنبه، هجدهم شهریور ماه هزار و سیصد و هفتاد و شش که متولد شدم و اولین گریهام را سر دادم؛ به حس مادرم در آن لحظه، به حس پدرم در اولین دیدارمان. و دومین لحظه که هنوز نیامده؛ لحظهای که در ذهنم میدانم همهچیز تمام شده و قرار است چشمهایم را برای همیشه ببندم؛ لحظهای که مغزم میفهمد همهچیز دارد به پایان میرسد.
زندگی را با تمام سختیهایش دوست دارم؛ هرچند بیرحمانه عزیزانم را جلوی چشمانم پیر میکند، هرچند دست میکشد روی سرم و دانهبهدانه رنگ سفیدی میپاشد به موهایم، و هرچند زمان، ثانیهبهثانیه و دقیقهبهدقیقه جلو میرود و حتی یک لحظه هم متوقف نمیشود.
میدانم که متنم سر و تهِ درستوحسابی ندارد، اما برای جملهٔ آخر دوست دارم این را بگویم: کاش امروز باران میآمد...
نظرات
ارسال یک نظر
احساس خود و آنچه فکر میکنید را بنویسید.