مرغ سیاه
بهار که میشد، منتظر بودم بابا یک چهارشنبهای شالوکلاه کند، دستم را بگیرد و برویم چهارشنبهبازار شهرمان جوجه بگیریم. ماشین جوجه فروش کلی جوجه محلی داشت که صدای جیکجیکشان در آن همهمهٔ بازار محلی، حتی از ته بازار هم شنیده میشد. میتوانستی مرغ یا خروس ببری و جایش جوجه فسقلی تحویل بگیری؛ برای هر مرغ، چهارتا و برای هر خروس درشتهیکل، ۵ تا جوجه کف دستت میگذاشت! پدرم دشمن خونی خروسها بود؛ یا سرشان را میبرید، یا هر ساله خروسِ بزرگشده از جوجههای بهار گذشته را درون یک سبد میچپاند و راهی میشدیم برای یک معاملهٔ کالا به کالای درستوحسابی.
جوجهها را خودم انتخاب میکردم. سعی میکردم با ترفندهای مندرآوردی برادر بزرگترم دنبال جوجه مرغها بگردم، اما کمی که جوجهها را این دست و آن دست میکردم، جوجه فروش با جملهٔ «دستمالیشان نکن!» به این بازی پایان میداد. من هم سریع پنج تا جوجه بر اساس رنگشان انتخاب میکردم و جای خروس بیچاره درون سبد میگذاشتم.
به خانه که میرسیدیم تازه ماجرای من و جوجههایم آغاز میشد؛ از غذا دادنهای همیشگی تا مواظبت در برابر گربههای در کمین. هر جوجه را هم میزدیم به نام یکی از اعضای خانوادهٔ پنجنفرهمان. سیاهترین جوجه را خودم برمیداشتم، بعد برادر و خواهرم یکی را انتخاب میکردند و تهماندهاش را که معمولاً خروس از آب در میآمد، میزدیم به نام بابا و مامان که البته ذرهای هم برایشان مهم نبود!
یک سال جوجه سیاهی داشتم که وقتی بزرگ شد، زیباترین مرغی شد که تابهحال دیده بودم. برعکس تمام مرغهای محلی، تاجش مانند یک خروس صاف مانده بود و به یک طرف نیفتاده بود. در سلسلهمراتب قدرتی که بین مرغها وجود داشت نفر اول بود، در اوج جوانیاش روزی یک تخم میگذاشت و همیشه هم میآمد بغلم و هیچوقت از دستم فرار نمیکرد. بلد نبودم برایش اسم انتخاب کنم، برای همین اسمش شده بود «مرغِ سیاهِ احسان»!

نظرات
ارسال یک نظر
احساس خود و آنچه فکر میکنید را بنویسید.