آیندههای تباه شده
این روزها خودم را غرق در کسبوکار شخصیام کردهام؛ هرچند با توجه به زمانی که پایش میگذارم، هنوز درآمد چندانی برایم ندارد. اما چارهی دیگری هم نیست؛ چون حقوق آموزشوپرورش جوک خندهداری است که دیروز تعریف شد و امروز، من به یک میلیون باقیماندهاش خندهای تلخ و بلند زدم!
مدام با خودم میگویم اگر درآمدم به جایی برسد که دیگر نیازی به این چندرغازِ آموزشوپرورش نداشته باشم، یک ثانیه هم در این سیستم فاسد و ناکارآمد نمیمانم! این حرفها را در حالی میزنم که خوب یادم هست روزی که در آزمون ورودی آموزگاری قبول شدم، در یادداشتی نوشتم که آموزگاری رسالت من در این دنیاست! اما حالا، بعد از حدود چهار سال، به این نتیجه رسیدهام که رسالت حقیقی من خانوادهام هستند. من آدمِ این نیستم که تمام زندگیام را وقف کاری کنم که نه امروز قدر و ارزشش دیده میشود و نه در آینده شناخته خواهد شد.
البته که من عاشق بچهها هستم؛ همین الان هم هر روز با ذوق آنها به مدرسه میروم، سر کلاس گذر زمان را حس نمیکنم و تمام تلاشم را میکنم تا بهترینِ خودم باشم. اما وقتی به فردایم نگاه میکنم، میبینم در این مسیر هیچ آیندهی روشنی برایم وجود ندارد و شاید روزی از آن دست بکشم.
نظرات
ارسال یک نظر
احساس خود و آنچه فکر میکنید را بنویسید.