ره آسمان درون است، پَر عشق را بجنبان؛
پَر عشق چون قَوی شد، غم نردبان نماند
مه
دریافت پیوند
فیسبوک
X
Pinterest
ایمیل
سایر برنامهها
شدهام مه غلیظی که تماشا کردنم از دور زیباتر است تا از درونم! در درونم جلویِ پایت را هم گُم خواهی کرد. در درونم هیچچیز پیدا نیست تا به یکقدمیاش نرسی...
برای بار هزارم تمرین خوشنویسی خط نستعلیق تحریری را شروع کردهام. واقعیتش هر سال اول تابستان برنامه همین است. با خودم میگویم: «چطور سر کلاس از بچهها میخواهی شبیه خط کتاب فارسی بنویسند و نستعلیق تحریری را رعایت کنند، اما خودت سر سوزنی هم در آن مهارت نداری؟!» دو سه تابستان قبلی که نشد. یعنی انبوهی از کارها و برنامهها روانهی روزهای گرم تابستانم شد و خوشخطی و خط تحریری را بهکل فراموش کردم! نمیدانم، شاید امسال برنامه متفاوت باشد یا عزمم جزمتر باشد و دستی به این هنر زیبا بکشم و دهانم را شیرین کنم. اگر هم نشد، میآیم یک یادداشت مینویسم و میگویم: «اصلاً مرد را چه به این چیزها؟ مرد باید در تابستان عرق بریزد و کار کند و به خط خرچنگقورباغهاش هم افتخار!» خلاصه تنبلیام را بالاخره یکجوری پشت جملهها قایم میکنم. خیالتان راحت!
تفریح این روزهایمان شده دور زدن با موتور در هوای دلپذیر شبانگاهی. گاهی هم داخل پارک قدم میزنیم و چیپس و پفکی باز میکنیم و انگشتهایمان را میلیسیم، اما هیچچیز به پای بستنیقیفی در این روزهای منتهی به تابستان نمیرسد. از وقتی مریم تصمیم گرفته که قند و شکر را حذف کند، شدهام پسربچهای هفتهشتساله که برای بستنیقیفیاش باید التماس کند! بس کن زن! با این وضعی که پیش میرود، همین را هم چند سال دیگر باید قسطی بخریم. میگوید جمعه میرویم. خدا را شکر فردا جمعه است!
«قبول نهایی!»؛ این جمله را سایت سنجش پایین کارنامهام نوشته بود. بعد از دو سال سربازیام؛ تنها هدفم رسیدن به همین جملهٔ سبزرنگ بود، و خب بعضی از هدفها و جایگاهها در زندگی هست که باید برایشان از جان مایه گذاشت تا بعداً که ریشمان رو به سفیدی رفت و تارهای موی سفید در میانسرمان میدرخشیدند؛ حسرتش نماند به دل صاحبمردهمان! کتابها و منابع زیاد بود؛ اما انگیزهٔ من هم نیز! شبها دیرتر میخوابیدم و صبحها زودتر بیدار میشدم. خستگی بود؛ اما جازدن هرگز! قدمهای کوچکی که با خواندن هر ورق بر میداشتم، مشوقی شورانگیز بود برای رسیدنم. من ازتهدل دوست دارم این جایگاه را. احساس میکنم همان نقشی است که من باید در زندگیام ایفا کنم. نقشی که میتوانم از دلوجان برایش مایه بگذارم. نقشی که ذوقش مرا صبحها از خواب بیدار میکند و احتمالاً رسالتِ حقیقیِ من در این دنیاست. آموزگاری برای کودکان سرزمینم! (سال تحصیلی ۱۴۰۱ / ۱۴۰۲؛ دبستانِ روستای خ)
نظرات
ارسال یک نظر
احساس خود و آنچه فکر میکنید را بنویسید.