ره آسمان درون است، پَر عشق را بجنبان؛
پَر عشق چون قَوی شد، غم نردبان نماند
مه
دریافت پیوند
فیسبوک
X
Pinterest
ایمیل
سایر برنامهها
شدهام مه غلیظی که تماشا کردنم از دور زیباتر است تا از درونم! در درونم جلویِ پایت را هم گُم خواهی کرد. در درونم هیچچیز پیدا نیست تا به یکقدمیاش نرسی...
برای بار هزارم تمرین خوشنویسی خط نستعلیق تحریری را شروع کردهام. واقعیتش هر سال اول تابستان برنامه همین است. با خودم میگویم: «چطور سر کلاس از بچهها میخواهی شبیه خط کتاب فارسی بنویسند و نستعلیق تحریری را رعایت کنند، اما خودت سر سوزنی هم در آن مهارت نداری؟!» دو سه تابستان قبلی که نشد. یعنی انبوهی از کارها و برنامهها روانهی روزهای گرم تابستانم شد و خوشخطی و خط تحریری را بهکل فراموش کردم! نمیدانم، شاید امسال برنامه متفاوت باشد یا عزمم جزمتر باشد و دستی به این هنر زیبا بکشم و دهانم را شیرین کنم. اگر هم نشد، میآیم یک یادداشت مینویسم و میگویم: «اصلاً مرد را چه به این چیزها؟ مرد باید در تابستان عرق بریزد و کار کند و به خط خرچنگقورباغهاش هم افتخار!» خلاصه تنبلیام را بالاخره یکجوری پشت جملهها قایم میکنم. خیالتان راحت!
وقتی کوچک بودم، فکر میکردم ابرها گوسفندهای آسماناند، که هر عصر، چوپانشان آنها را از بالای خانهی ما رد میکند! برای همین، هر وقت یکی از ابرها شکل عجیبی داشت و جدا افتاده بود، با دست نشانش میدادم و میگفتم: «این یکی از گله فرار کرده.» عمه زینت چیزی نمیگفت. فقط لبخند میزد و قلیون میکشید. یک روز از او پرسیدم: «اگر همهی ابرها بروند، آسمان تنها نمیشود؟» دستش را دراز کرد و خارکی که افتاده بود وسط حیاط را برداشت و با گوشهی مَقنا پاکش کرد، گفت: آسمان بلد است تنهاییاش را آبی نگه دارد. از آن روز، هر بار کسی از زندگیام رفت، چند روزی همهچیز خاکستری میشد. بعد، یک صبح معمولی، بیآنکه متوجه باشم، دوباره تکهای آبی از دلم پیدا میشد. حالا هر وقت آسمان را نگاه میکنم، دنبال آن گوسفندِ فراری نمیگردم؛ فقط خوشحالم که آسمان، هنوز رنگش را بلد است. از کانال مثل شن .
«قبول نهایی!»؛ این جمله را سایت سنجش پایین کارنامهام نوشته بود. بعد از دو سال سربازیام؛ تنها هدفم رسیدن به همین جملهٔ سبزرنگ بود، و خب بعضی از هدفها و جایگاهها در زندگی هست که باید برایشان از جان مایه گذاشت تا بعداً که ریشمان رو به سفیدی رفت و تارهای موی سفید در میانسرمان میدرخشیدند؛ حسرتش نماند به دل صاحبمردهمان! کتابها و منابع زیاد بود؛ اما انگیزهٔ من هم نیز! شبها دیرتر میخوابیدم و صبحها زودتر بیدار میشدم. خستگی بود؛ اما جازدن هرگز! قدمهای کوچکی که با خواندن هر ورق بر میداشتم، مشوقی شورانگیز بود برای رسیدنم. من ازتهدل دوست دارم این جایگاه را. احساس میکنم همان نقشی است که من باید در زندگیام ایفا کنم. نقشی که میتوانم از دلوجان برایش مایه بگذارم. نقشی که ذوقش مرا صبحها از خواب بیدار میکند و احتمالاً رسالتِ حقیقیِ من در این دنیاست. آموزگاری برای کودکان سرزمینم! (سال تحصیلی ۱۴۰۱ / ۱۴۰۲؛ دبستانِ روستای خ)
نظرات
ارسال یک نظر
احساس خود و آنچه فکر میکنید را بنویسید.