پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب پروژه زندگی

چرخ و فلک

تصویر
چرخ‌وفلک قدیمی از کارافتاده، همیشه بالای تپۀ نزدیک آبشار بود. قرار هم نبود که جایی برود. آثار زنگ‌زدگی رویش، مثل مویی سپید، نشان از عمر و تجربه‌اش بود. بالا و پایین رفتنش برای همیشه متوقف شده بود و در نقطه‌ای ما بین بالا و پایین ثابت شده بود. شب و روزش فرقی نداشت وقتی ثابت و بی‌حرکت، خیره به گذر زمان بود. تنهای تنها شده بود. نه صدای خندۀ دختربچه‌ای را با بالابردنش می‌شنید، و نه صدای همهمهٔ آدم‌بزرگ‌ها را. دلش برای بچه‌هایی که سوار بر اتاق‌هایش به آسمان رفته و لبخندی را به زمین زیر پایشان می‌زدند؛ تنگ شده بود. شب‌ها با حسین داخل یکی از اتاق‌هایش می‌نشستیم و خاطره هم می‌زدیم و از آینده می‌گفتیم. ما بین حرف‌هایمان وقتی سکوت می‌نشست، معنای واقعی شب را درک می‌کردم. خاصیت آن نقطه از شهر همین بود. تا دلت بخواهد سکوت داشت برای شنیدن؛ و من دلم برای تنهایی آدمیزاد گرفت که سوار بر این گردالویِ خاکیِ کوچک؛ شناور در تاریکی و سکوتِ جهانِ نامتناهی‌ست.

آدامس موزی

لبهٔ راه‌پله شوخی‌ای احمقانه کرد و همان‌طور که دراز کشیده بود خواست پاهایش را بیندازد لایِ پاهایم. اگر حواسم نبود با سر می‌افتادم پایین پله‌ها! اعصابم به هم ریخت از این شوخی خطرناک. برگشتم و با عصبانیت تمام داد زدم! بچه کُپْ کرد!! توقعش این بود که من بخندم. با دستم زدم به پاهایش. محکم خورد. با عصبانیت خیره شدم به صورتش. بی‌صدا و با حالتی مظلومانه نگاهم می‌کرد. از پله‌ها که رفتم پایین دلم سوخت. زیاده‌روی کرده بودم. برگشتم پیشش و دیدم هنوز تو همان حالت ساکت و خیره به سقف است. بغلش کردم و گفتم «ببخشید داداشی!». اشک‌هایش از گوشۀ چشمش افتاد. حرف زدم و گفتم: نمی‌خواستم آن‌قدر محکم بزنم و اینکه این شوخی خطرناکی بود. خواستم از دلش در بیاورم. گفتم: «چی دوست داری برات بخرم؟» حرف نمی‌زد. توقع داشتم به اسباب‌بازی‌هایش یکی اضافه کند. گفت: «آدامس موزی!» و دلم بیشتر سوخت...

بالاخره باورم شد!

همه چیز رویِ دورِ تندِ خود بودند و عقربه‌ها نمی‌خواستند از همدیگر کم بیاورند. در رواق دارالحجه سربه‌زیر نشسته بودم، و کنارم دل‌بر شیرینم. عاقد شناسنامه طلب کرد. چشمانم را دوختم به پدرم، و پدرم به دخترخاله‌ام! شناسنامه‌ها جامانده بودند. کاش خودشان پا داشتند و می‌آمدند. در دلم گفتم ناسلامتی آمده‌ایم عقد کنیم نه این که دور هم شکلاتِ قاچاقی بُخوریم! با عاقد حرف زدند و قرار شد عقد را بخواند. کمی سر به زیرتر شدم. عقد خوانده شد. اما عاقد شوخی‌اش گرفته بود و داشت نصیحتمان می‌کرد. یک‌چشمم به عاقد بود و چشم دیگرم به چادر سفید مریم. هم‌زمان داشتم سرم را به علامت تأیید تکان می‌دادم. دوست داشتم برگردم و خیره شوم به چشمان زیبایش. محبتم را مهرش کردم و حلقه‌ای در دستش، و متقابلاً دل‌بر انگشتری در دست من! کمی گیر کرد و کمی خندیدیم، اما بالاخره شد!   بلند شدیم و ما را فرستادند تا دونفره اولین نمازِ واجبمان را بخوانیم. قبل‌تر گفته بودم که من این بند و بساط‌ها را باور نمی‌کنم تا دستت را نگیرم. دستش را گرفتم. کمی جلو تر رفتیم.. برگشت و گفت: «بالاخره باورت شد..؟» خدای مهربانم!!... بالاخره باورم شد.

دوست داشتن‌های پیچ‌پیچی

داشتم با آبجی حرف می‌زدم. صحبت سر این بود که چرا ماکارونی‌هایش درست حسابی در نمی‌آید و آن طعم و رنگی که آدم انگشتانش را هم قورت بدهد را ندارد که من ابراز سلیقه کردم و گفتم: «میدونی من ماکارونی پیچ‌پیچی رو از این ماکارونی سیخ‌سیخی‌ها خیلی بیشتر دوست دارم!» بابا تکیه داده به مبل و نگاهش رو به تلویزیون بود. شب که بابا برگشت خانه آن وسط مَستای پلاستیک خریدش یک بسته ماکارونی پیچ‌پیچی هم نشسته بود. یک بسته ماکارونی که تک‌تک دانه‌هایش مزهٔ دوست‌داشتن می‌داد.